نظريه پسا مدرن دولت:
نظريه پسا مدرن دولت با تاثير جهاني شدن بردولتهاي ملي بررسي مي شود. نظم قديم سياسي در خصوص دولت در حال از بين رفتن است و دولت جديد پاسخي به تغييرات اجتماعي بسا مدرن و مهم عكس العملي به روندهاي خارجي جهاني شدن است. سياست بسا مدرن به هم پيوستگي سياست بين الملل، ملي و اقتصاد و فرهنگ است با رشد واقعيت كوچك شدن جهان،و كاهش منافع و افزايش پيچيدگي مسائل دولت ها با مسائل متفاوتي روبرو خواهد شد.
درميان نقش سازمان هاي بين المللي افزايش پيدا خواهد كرد و مي توان از يك جامعه مدني جهاني نام برد. دولتها و مسئله حاكميت ملي تضعيف خواهد شد. و مسائل زير به وجود خواهد آمد :
1-حاكميت تسليحاتي : دولتها نمي تواند حاكميت خود را با تسليحات نظامي افزايش دهند و مسائل مربوط به تروريسم به وجود خواهد آمد.
2-حاكميت اقتصادي : مدل كينزی دولت زير سوال خواهد رفت و اقتصاد جهاني خواهد شد.
3-سازمانهاي بين المللي رشد خواهند كرد.
4-در بعد داخلي دولتها با باراضافي مواجه خواهد شد. تمركز وحدت و ساختارهاي مسئول دولت روبه افول خواهند گذاشت.
5-محلي گرائي و تكثر فرهنگي و تجزيه به وجود خواهد آمد.
فوكو و قدرت:
در ساختارگرايي همه روابط به گونه زباني، نمادين، گفتماني مدنظر بوده اند بعد از مدتي به نظر رسيد كه چنين مدل زبان شناختي محدود است و انديشمندان به سوي تحليل جديد قدرت حركت كردند.
نوشته هاي متاخر فوكو از تعيين زبان شناختي به اين نظريه كه افراد توسط روابط قدرت، شكل گرفته اند و اينكه قدرت اصل نهايي واقعيت اجتماعي است، تغيير پيداكرده اند.
بطور سنتي، قدرت اغلب به ديد منفي تصور مي شود كه محدود مي كند، جدا مي كند، ممنوعيت به وجود مي آورد … ولي فوكو معتقد است كه قدرت از طريق ساختن و پرداختن طرفيت هاي جديد، و روش جديد فعاليت عمل
مي كند.
به نظر فوكو قدرت يك دارايي نيست و تاكيد دارد كه روابط قدرت از يك حاكميت يا يك دولت،صادر نمي شود بلكه قدرت خصوصيات يك شبكه را دارد. و شاخه هاي آن همه جا گسترده است و اينكه منبع اصلي قدرت در مركز يا در صدريك ساختار يا يك نهاد، است را رد مي كند اين نظريه فوكو، اساس نظريه ماركسيسم را كه دو طبقه هميشه در حال نزاع هستند را به چالش مي كشد، بلكه قدرت در همه جا حضور دارد و قدرت پراكنده و شقوق مختلف قدرت وجود دارد. بدين سان ديگر نمي توان در جامعه شناسي سياسي فقط از گروهها و احزاب و دولت بحث كرد زيرا قدرت فقط در دست آنها نيست بلكه قدرت در جامعه پراكنده است و رابطه بين جامعه و دولت يك رابطه يك سويه نيست همه چيز و همه كس در حال اعمال قدرت هستند از اين رو جامعه شناسي سياسي نمي تواند در لباس تنگ مدلهاي سنتي آن باقي بماند كه فقط نخبگان، گروههاي رسمي و احزاب و دولت رابررسي مي كند بلكه جامعه شناسي سياسي محتاج يك ديد بازتر و عميق تر است كه بتواند آنهائي راكه قدرت (نابهنجار) اعلام مي كند را نيز بررسي كند هم آن طور كه در بحث، فمينسيم، هم جنس بازان، هويت هاي متكثر و متعدد مي بينيم از اين رو جامعه شناسي سياسي اگر از يك ديد پست مدرنسيتي نگاه كند بايد به حاشيه ها نيز توجه كند و در تحليل خود به آنها نيز توجه نماید.
فوكو مخالف نظريه پردازيهاي كلان بود او معتقد بود تئوري هاي كلي مانعي در راه حقيقت هستند او درباره منافع ومنازعه طبقاتي ماركسيسم مي نویسد «كسي نبايد موقعيت سلطه را، اساس ودر سطح وسيع بينگارد،و به جاي توليد چند وجهي از روابط سلطه يك، ساختار دوگانه با «حاكمان » در يك طرف و افراد تحت سلطه در طرف ديگر وجود دارد … »
نظريات فوكو مي تواند چشم انداز وسيعي را در اختيار جامعه شناسي سياسي در جهت تبيين جوامع معاصر ارائه دهد و به جاي ارائه نظريه هاي تك بعدي بايد نظريه هایي كه بيشترين تطبيق را با اوضاع پيچيده جهان معاصر را دارد را ارائه كرد.
نظريه جامعه شناختي
زيگمونت باومن معتقد است كه نظريه پست مدرنيته در وهله اول بايد از وجود كليت اجتماعي « اندام وار» ودر حال تعادلي پارسونزي كه هميشه در حال تعادل،هماهنگ شده و داراي انسجام دست بكشد وبايد فرض بگيرد وضعيت اجتماعي مركب از عناصري است كه به اندازه اي از خود مختاري بهره مند هستند كه مي توانيم منظره كليت آن ها را همچون نتيجه پرنقش و نگار ومتنوع ـ لحظه اي و مكاني - كنش متقابل در نظر بگيريم. هر الگوي اتفاقي و فاقد انگيزه است هر اتفاقي مانند گردابي است كه فقط مدت نسبتاً كوتاهي و فقط به بهاي فعل و انعفال هاي پي در پي و نوبه نوشدن هاي مداوم آن مي تواند شكل خود را حفظ كند. نظريه پست مدرن بايد از استعاره پيشرفت به دور باشد. و هرچيزي چهره عوض مي كند و دگرگون مي شود. و كانون توجه بايد عامليت باشد، به بيان درست، اقليم و سكونت گاهي كه عامليت در آن عمل مي كند و در جريان اين عملكرد آن را توليد مي كند و هويت خاص اين سكونتگاه به اندازه هويت كنش ها و معناهايي كه به آن شكل مي دهند نامتعين و متحرك،تصادفي و گذار است باومن معتقد است كه اجتماعيت،سكونتگاه خود سازي و خود سرهم كردن بايد در نظريه جامعه شناختي پست مدرنيته جايگاه مركزي را كه سنت نظريه اجتماعي مدرن به مقوله هاي جامعه، گروه هنجاري (مثل طبقه يا اجتماع )، اجتماعي شدن و كنترل اختصاصي داده است اشغال كنند.
باومن در مورد سياست پست مدرن معتقد است نظريه اجتماعي مدرن سعي در جداسازي نظريه از سياست بود ولي پست مدرنيسم نمي تواند اين كار را انجام دهد. و سياست ها و خط مش هاي عاملان موجوديت سكونتگاه پست مدرن است و سياست همانا كيفيت وجودي اين سكونتگاه است. و سياست را نمي توان پديده اي فرعي يا بازتابي روبنايي كه مشتق از فرايندهاي فكري است از مدل نظري اصلي بيرون گذاشت.
جامعه شناسي سياسي پست مدرن
با شرايط گفته شده و ظهور نظريات پست مدرن آيا جامعه شناسي سياسي مي تواند مثل سابق به تحليل و تبيين روابط جامعه و دولت بپردازد ؟ آيا در عصر جديد مي توان از نظريه پردازيهاي كلان جامعه شناسي سياسي مانند ماركسيسم صحبت كردبحث مهم در اينجا است كه هر روز شرايط جامعه و دولت تغيير مي كند و جامعه شناسي سياسي مي تواند با تغيير شرايط نظريه استواري را ارائه دهد ؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت
9:15 |