تبليغاتX
علوم اجتماعی

نتيجه گيري

هر چند طرحي از پيش موجود و نقشه اي دقيق blueprint براي اعاده ساختار علوم اجتماعي موجود نمي باشد ولي ما درصدد گشايش افقي براي تبادل نظر گروهي بوده و اميدوار به ارائه برخي پيشنهادات راهگشا در اعادة اين ساختار مي‌باشيم. قبل از انجام اين امر به ابعادي از موضوع كه نيازمند رسيدگي بيشتري است مي پردازيم:

1- مفاهيم رد تمايز هستي شناسانه ميان انسان «بشر» و طبيعت. اين تفكيك داراي ريشه هاي محكمي در پيوند با فرهنگ غربي بوده چنانكه در توصيف دكارتي مشهود است.

2- مفاهيم رد اعتبار دولت به عنوان تنها مرز و حدود جدا كننده‌اي كه در داخل آن كنش اجتماعي انجام مي شود.

3- مفاهيم پذيرش تنش مستمر ميان امر سرمدي و امر ظاهري و موقتي كه از نشانه‌هاي جامعه انساني بوده و نا به هنجاري تاريخي Arachronism نمي باشد.

4- و سرانجام روي آوردن به عيني‌گرايي در پرتو آخرين تحولات علم و كشفيات آن

(ص 78).

از اين گذشته طبقه‌بندي علوم اجتماعي در غرب بر سه اساس متقابل و متناقض با هم Antimony شكل گرفته است:

1- مواجهه گذشته با نقيض خود يعني حاضر

2- مواجعه تخصص هاي ايدئولوژيكي با نقيض خود يعني تخصص هاي تكنيكي (تخصص بياني در مقابل تكنيكي)

3- برخورد دنياي متمدن با نقيض خود كه دنياي نامتمدن و وحشي مي باشد.

البته همه اين مسايل متضاد با هم، و همواره با درجات مختلف در انديشه دانشمند بوده است. هر چند كه بيان آن به شكل آشكار يا منطقي بسيار مشكل و دشوار مي باشد. عدم پذيرش تقسيمات سنتي در علوم اجتماعي در درجه اول به فراواني منابع ]توافر المصادر[ الگوي آرماني براي سازماندهي در رد اين تقسيمات نيازمند رشد تخصص هاي متداخل Interadisciplianary است.

اين امر نيازمند هيئت و گروهي به جهت آموزش و درآمدهاي مالي است. هر گاه دانشمندان اجتماعي در صدد ايجاد اسلوب آموزشي و پرورشي و بناي مباحثي به منظور راهكار نقايص ساختار سنتي آموزشي بودند، كادر اداري دانشگاهي در پرتو بحران‌هاي مالي ايي كه اكنون گريبانگير غرب است، بودجه‌ مالي را كاهش مي‌دهند. تلاش‌ها از ناحيه سازماني عمدتاً متوجه گسترش تخصص‌هاي متداخل و نه يكدست نمودن فعاليت‌هاي مطالعاتي و تدريس در برنامه‌هاي دانشگاهي بوده است.

- وضعيت كنوني آموزش علوم اجتماعي در دانشگاه‌ها در مرتبه‌اي ميان وضعيت موجود در ايالات متحده – كه داري فشرده‌ترين شكل دانشگاهي آن در جهان است – و وضعيت دانشگاهي در آفريقا – كه در سطح مطلوب و به ميزان كفايت نيست – مي‌باشد. ايالات متحده در آزمايش و نوآوري و آموزش علوم اجتماعي، تاريخ درازي را تجربه نموده است. بعنوان مثال:

- نوآوري در مطالعات عالي در اواخر قرن گذشته (قرن 19).

- تعديل در نظام گروه بحث (سمينار) به شيوه آلماني.

- نوآوري در نظام مقررات گزينش (انتخاب آزاد) دانشجو در اواخر قرن گذشته.

- نوآوري در محافل تحقيق علمي علوم اجتماعي پس از پايان جنگ جهاني اول.

- و نيز نوآوري در ضروريات تخصص‌هاي اصلي Core Courses پس از پايان جنگ جهاني اول.

- نوآوري در طرح مطالعات منطقه‌اي Area Studies پس از پايان جنگ جهاني دوم.

- نوآوري در برنامه مطالعات مربوط به جنسيت (مطالعات زنان) Women Studies و مطالعات مربوط به چند فرهنگي در دهة هفتاد ميلادي اين قرن.

ما در اينجا در صدد تأئيد يا مخالفت با اين نوآوري‌ها نبوده و آنها را با اين استدلال كه مجال خوبي به جهت ابتكار و تجربه در آموزش علوم اجتماعي است بكار مي‌گيريم.امري كه به دانشگاه‌هاي كشورهاي داراي نظام كمونيستي – كه برخي از برنامه‌هاي دانشگاهي معمول سابق خود را الغا نمودند – ياري رسانيد. ولي مي‌بايست از تقليد كامل از دانشگاه‌هاي غربي پرهيز شود زيرا دانشگاه‌هاي فوق در آينده كشورهاي شرقي و دولت‌هاي در حال رشد ايفاگر نقش مي‌باشند. نمونه‌هايي در تخريب (برنامه‌هاي درسي) برخي دانشگاه‌هاي غربي موجود است. بعنوان مثال: مردم‌شناسي تاريخي در برنامه‌ تدريس تاريخ در دانشگاه هولوبت در برلين گنجانيده شده است. اما در مدرسه عالي علوم اجتماعي فرانسوي در پاريس مردم‌شناسي تاريخي به شكل موازي يا در مشاركت با آموزش تاريخ و مردم‌شناسي است. و در بسياري از دانشگاه‌هاي سراسر جهان مردم‌شناسي طبيعي بخشي از علم زيست‌شناسي انساني Human Biology است.

- حتي در آفريقا، تجربه‌اندوزي در آموزش علوم اجتماعي آغاز گرديده‌ و وضعيت اسفناك dismal جوامع آفريقايي، فتح بابي براي پژوهشگراني بود كه از شيوه‌هاي معين غربي يا آنچه ديگر دولت‌ها تبيين مي‌نمايند – پيروي نمي‌نمودند. تجارب ديگري نيز از ابتكار خارج از جهان غرب موجود است. كه مي‌توان از رفع كسري بودجه و نيز ضعف اساس علوم اجتماعي دولت‌هاي آمريكاي لاتين به توسط برپايي دانشكده علوم اجتماعي آمريكاي لاتين در 30 سال اخير اشاره نمود كه دستاورد موفقي در تحقيق و آموزش دولت‌هاي كشورهاي آمريكاي لاتين به همراه داشته است.

Faulted Latinoamerican de Ciencias Sociales در برخي مراكز پژوهشي آفريقا و آمريكاي لاتين كوششهايي در جهت گردآمدن برجستگان در علوم طبيعي و اجتماعي در آموزش و تحقيق بدون توجه به محدوديت‌هاي اداري موجود مراكز علمي، صورت گرفته است. و از اينرو آنها قادر به عرضة بسياري از انديشه‌هاي سودمند در سياست‌هاي اجتماعي دولتي گرديدند. برخي از دولت‌هايي كه پس از نظام كمونيستي برسركار آمدند، طرح‌هايي از اين نوع را آغاز نموده‌اند ودر غرب نيز طرح‌هاي مشابهي در جريان است. مثالي از آن در شاخه مطالعات علمي در سياست اجتماعي دانشگاه ساكس در انگلستان مي‌باشدكه آنرا به صورت مساوي ميان علوم طبيعي و علوم اجتماعي تقسيم و تعريف نموده است. اين دست از برنامه‌ها افكار جسور و نويني هستند كه در جهت وحدت درمعرفت و شناخت تلاش مي‌نمايند.

اين دقيقاً هدف اصلي اين گزارش بوده و آن عبارت‌است از تبادل نظر‌ گروهي به جهت مقايسه و تعادل ميان افكار و برنامه‌هاي رقيب در پيشرفت وتكامل علوم اجتماعي است. از خلال آنچه بيان گرديد مي‌‌توان اشاره به4 پيشرفت و تكاملي نمود كه از مديران اداري دانشگاه‌ها، انجمن‌هاي علوم اجتماعي، وزارت‌خانه‌هاي آموزش و تحقيق، مؤسسات آموزشي، يونسكو، سازمان‌هاي دولتي در علوم اجتماعي و … مي‌‌خواهيم تا اين برنامه‌ها را مورد حمايت و پشتيباني قرار دهند. ما مي‌خواهيم تا در اعادة ساختار علوم اجتماعي به اين موارد برسيم:

1- حمايت مراكز و مؤسسات داخلي دانشگاه‌ها به جهت گردآوري پژوهشگران و دانشمندان علوم اجتماعي در طول سال به جهت تحقيقات مشترك پيرامون يكي از قضاياي مهم و فوريتي ويا قضاياي فرعي و غير اصلي.

2- ايجاد برنامه‌هاي پژوهشي كامل در چارچوب دانشگاه‌ها و عبور از مرزهاي سنتي تخصص‌هاي علمي، كه اين اهداف فكري Intellectual به صورت كوتاه مدت در دوره‌هاي زماني مثلاً 5 ساله باشد.

3- نوآوري و ابداع گماشتن الزامي اساتيد در بيش از يك بخش علمي واحد Joint Appointments

4- ايجاد نظمي براي دانشجويان مطالعات عالي براي اجراي تحقيقات ايشان دربيش از يك بخش علمي Joint work يا بكارگيري دانشجويان رشته‌هاي مختلف علمي در انجام مطالعات عالي مشترك.

دو توصيه اول و دوم نيازمند بودجة مالي مي باشند ولي منجر به ايجاد هزينه‌هاي سنگيني نمي‌‌گردد و درصد كمي از هزينه‌هاي دانشگاهي را اختصاص مي‌دهند. اما دو توصيه سوم و چهارم فاقد بار مالي اضافي هستند. ما در نهايت درصدد گشايش باب تبادل نظر با آزادي تمام و بصيرت عالي پيرامون قضايايي كه بر آن اين توصيه‌ها را دربردارد مي‌باشيم.

اعضاء هيئت مشاركت در نگارش اين گزارش عبارتند از:

- امانوئل والرشتاين (رئيس هيئت) و استاد جامعه‌شناسي دانشگاه نيويورك(بنجامتون) و رئيس جمعيت بين‌المللي جامعه‌شناسي، مادريد.

- كالستوس گوما – استاد علوم و تكنولوژي در نايروبي – كنيا.

- ايفلين نوكس كللر –استاد فيزيكو تاريخ علوم در انجمن تكنولوژي ماسيشوتس – بوستن.

- يورگن كوكا – استاد تاريخ در دانشگاه آزاد در برلين.

- دومنيك لاكور – استاد فلسفه و تاريخ علوم در دانشگاه پاريس.

- گي. واي. موديمبه –استاد زبان‌هاي رومي از زئيرو مدرس ادبيات تطبيقي در دانشگاه استانفورد. كاليفرنيا.

- كينهيده موشاكوجي. استاد علوم سياسي در دانشگاه جوكوين ژاپن.

-ايليا بريجوجينه. استاد شيمي در بلژيك و برنده جايزه نوبل در رشته شيمي درسال 1977.

- پيترتايلور. استاد جغرافيا در دانشگاه لافبره انگلستان.

- ميشل – رولف ترويوه. استاد مردم‌شناسي از هايتي و استاد برجسته دردانشگاه جان‌هاپكينز ايالات متحده آمريكا.

اين گزارش درطي سه گردهمايي دانشگاهي ميان ژوئن 1992 و آوريل 1995 به رشته تحرير درآمده است.

 

نويسنده: امانوئل والرشتاين

منبع: باشگاه انديشه

+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 20:32 |

در ژوئن سال 1992 ميلادي، هيئت بين‌المللي‌ايي متشكل از 10تن از اساتيد دانشگاه‌ها – از چهار قاره و چهار فرهنگ مختلف (كه با اين وجود نماينده‌اي از كشورهاي غربي در ميان آنها حاضر نبود) ايجاد گرديد. تأسيس اين هيئت به ابتكار و سرمايه‌گذاري مؤسسه خيريه «گولبنكيان» (Golbenkian) و به رياست «امانوئل والرشتاين» (Immanuel Wellerstein) رئيس انجمن بين‌المللي جامعه‌شناسي بوده است.

اين هيئت با توجه به انباشتگي و تراكم شناختي در علوم اجتماعي كه در ميانه علوم طبيعي و علوم انساني قرار گرفته است؛ تجديد نظر در ساختار علوم اجتماعي را موضوع كار خود قرار داد در اين نوشتار خلاصه‌اي كامل از اين گزارش ارائه مي‌شود. اهميت اين گزارش تنها در[1] كوشش علمي و آموزشي متمايز آن نبوده بلكه به بيان ديدگاهي عميق و نيز نمايش ميزان عقب‌ماندگي در روش تفكر ما در مؤسسات آموزش عالي و مراكز مختلف تابعه آن در كشورهاي عربي است.

دعوت به گشودن حوزه‌هاي علوم اجتماعي:

گزارش هيئت گولبنكيان پيرامون تجديد نظر در ساختار علوم اجتماعي به رياست «امانوئل والرشتاين» استاد جامعه‌شناسي در دانشگاه نيويورك / بنجامتون بوده و در سال 1996 توسط نشر دانشگاه استانفورد منتشر شده است.

Immanuel Waller stein (Chairman): Open the Social seiencel: Report of the Gullbenkian commission on the Restructuring of the social sciences. Stanford university Press, 1996.

خلاصه گزارش:

گزارش فوق‌ با ارائه دوره‌هاي تطور در تدريس و آموزش علوم اجتماعي در غرب از قرن 19 تا سال 1945 آغاز شده و در آن تأكيد مي‌‌گردد كه علوم اجتماعي ريشه در دوران معاصر يعني آن زمان كه آموزش علوم طبيعي در غرب بر دو پايه قرار گرفت، دارد. و آن دو پايه عبارتند از:

الف- الگوي نيوتوني كه بر انديشه توازن ميان گذشته و آينده در تصوري شبه الهياني Theology استوار بود.

ب- دو گانه‌گرايي و كارتي ميان طبيعت و انسان با روح و جسد، امر مادي و امر معنوي (روحي) با گذشت زمان و تحت تأثير اين دو پايه، علوم طبيعي جايگاهي در تقابل با فلسفه از جهت حقانيت فرهنگي و منزلت اجتماعي پيدا نموده و از اين دوره به شكلي بديل و بي‌آنكه نام مشخص و معيني دارا باشد ظاهر گرديد. گاهي ادبيات Belles – Letters و گاهي علوم انساني و زماني فلسفه و در زبان آلماني بعنوان علوم معنوي Geisteswissenschaften ناميده شد.

- نياز دولت نوين به علومي كه در اتخاذ تصميمات با بيشترين دقت ياري رساند (مانند حملة ناپلئون به مصر) منجر به ظهور نوع خاصي از علوم – بدون تسميه خاصي – گرديد.

ابتدا؛ فلاسفه اجتماعي به بحث در خصوص فيزيك اجتماعي و تعدد نظام‌هاي اجتماعي پرداختند و در چنين فضايي بود كه علوم اجتماعي در پرتو دانشگاهايي كه با جدايي از كليسا تجديد حيات (مستقل) يافته بودند، بوجود آمد.

قرن 19 ميلادي دوران شكل‌گيري تخصص‌‌هاي علمي و حرفه‌‌اي كردن Professionaization با Diselplirarization در شاخه‌هاي فرعي شناخت بود. طبيعت بحث علمي در آن دوران اين بود كه بحث علمي منظم نيازمند تمركز بر حوزه‌هاي مختلفي از واقعيت است و لازم است كه علم به شيوه عقلاني و موازي با فروع شناخت تقسيم گردد.

بدين منظور مراكز دانشگاهي سلطنتي Royal Academic و مدارس عالي Grandes ecoles تأسيس گرديدند. در ابتداي امر مورخان و اساتيد ادبيات و مطالعاتي كلاسيك و نه دانشمندان علوم طبيعي بر اين امر اهتمام ورزيدند. اما دانشگاه‌ها از همان زمان به تدريج دانشمندان علوم طبيعي را به سوي خود جلب نموده و دانشگاه‌ها به عرصه‌اي در جذب و رقابت متقابل ميان دانشمندان علوم طبيعي و پژوهشگران علوم انساني و نيز بين علم و فلسفه گرديد.

ايجاد تخصص‌هاي گوناگون در علوم اجتماعي بخشي از كوشش‌هايي بود كه درقرن 19 به جهت توليد شناخت عيني از پديده‌ اجتماعي بر پايه تجربه‌گرايي با تحقيقات مستقيم و ميداني قرار داشت و اين امر نيز مهم است كه خاستگاه تأسيس علوم اجتماعي در ابتدا در 5 مكان صورت گرفت:

1- بريتانيا؛ 2- فرانسه؛ 3و4- ايالات آلماني و ايطاليايي و اخيراً؛ 5- در ايالات متحدة‌ آمريكا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 16:6 |


دموكراسي‌، جنبش‌هاي‌ نوين‌ اجتماعي‌ و اينترنت‌‏: شايد جاي‌ چندان‌ شگفتي‌ نباشد كه‌ مفاهيم‌ نظري‌ ارايه‌ شده‌ توسط‌ يكي‌ از برجسته‌ترين‌ فلاسفه‌ ‏اجتماعي‌ زمانه‌ ما، در مطالعه‌ اينترنت‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌ است‌. مفاهيم‌ نظري‌ مزبور، تبييني‌ روشن‌ و ‏واقعي‌ از چگونگي‌ تخريب‌ دروني‌ دموكراسي‌ به‌ دست‌ مي‌دهند، حتي‌ اين‌ اواخر، واضع‌ آنها با استفاده‌ از ‏اين‌ مفاهيم‌ در صدد ارايه‌ رهنمودهاي‌ هنجاري‌ براي‌ برون‌ رفت‌ از بن‌بستي‌ برآمده‌ كه‌ پيشينيان‌ او مطرح‌ ‏كرده‌ بودند. هابرماس‌ (1996) اخيراً تلاش‌ كرده‌ است‌ تا چارچوب‌ نظري‌ گستردة‌ خود را براي‌ ارايه‌ ‏پيشنهادي‌ در مورد دموكراسي‌ مشروطه‌ 1 به‌ كار گيرد. براي‌ اين‌ منظور، او كوشيده‌ است‌ تا درباره‌ ‏چگونگي‌ سازماندهي‌ جريان‌هاي‌ تأثيرگذار و با نفوذ براي‌ دستيابي‌ به‌ دموكراتيك‌ سازي‌ در گسترده‌ترين‌ ‏شكل‌ ممكن‌ بي‌آن‌كه‌ دموكراسي‌ به‌ واسطه‌ الزامات‌ نظام‌ محور از درون‌ تخريب‌ شود، توضيحاتي‌ ارايه‌ ‏دهد. اينك‌ مدت‌ زماني‌ است‌ كه‌ روشن‌ به‌نظر مي‌رسد لايه‌هاي‌ غيررسمي‌ جامعه‌ سياسي‌ كه‌ مورد ‏شناسايي‌ هابرماس‌ قرار گرفته‌اند و دچار نوعي‌ كسري‌ ارتباطي‌ هستند، مي‌توانند از طريق‌ رسانه‌اي‌ ‏مانند اينترنت‌ اين‌ كسري‌ را جبران‌ كنند. در مباحث‌ گوناگون‌، از آثار هابرماس‌ به‌ عنوان‌ پس‌ زمينه‌ نظري‌ ‏اين‌ ادعا استفاده‌ شده‌ است‌ كه‌ آيا اينترنت‌ حوزه‌اي‌ عمومي‌ در اختيار شهروندان‌ قرار مي‌دهد يا ‏خير.مطمئناً، توصيف‌هاي‌ متعدد و متضادي‌ از ميزاني‌ كه‌ اينترنت‌ مي‌تواند سازنده‌ حوزه‌ عمومي‌ باشد، ارايه‌ ‏شده‌ است‌. بسياري‌ از اين‌ مباحثات‌ دچار يك‌ يا دو اشكال‌ اساسي‌ هستند: يا اين‌كه‌ از به‌كارگيري‌ ‏روش‌شناسي‌ هرمنوتيك‌ مناسب‌، قصور ورزيده‌اند، همانند روشي‌ كه‌ دالگرن‌ به‌ كار گرفت‌.يا خود را به‌ آن‌ ‏مفهومي‌ از حوزة‌ عمومي‌ محدود كرده‌اند كه‌ در «دگرگوني‌ ساختاري‌ حوزه‌ عمومي‌» (دگرگوني‌ ساختاري‌) ‏‏2 هابرماس‌ شرح‌ و بسط‌ داده‌ شده‌ است‌ و به‌ ديگر جنبه‌هاي‌ آثار هابرماس‌ يا تنها اشاره‌اي‌ گذرا ‏داشته‌اند و يا اين‌كه‌ اصلاً به‌ آنها نپرداخته‌اند. با اين‌ همه‌، مطمئناً در آثار هابرماس‌ به‌ ميزان‌ قابل‌ توجهي‌ ‏بينش‌ و تحليل‌ يافت‌ مي‌شود كه‌ بخش‌ اعظم‌ آن‌ هنوز در تحليل‌هاي‌ مربوط‌ به‌ اينترنت‌ به‌ كار گرفته‌ نشده‌ ‏است‌. ابتدا به‌ شرحي‌ اجمالي‌ از مباحث‌ كنوني‌ درباره‌ حوزه‌ عمومي‌ با افزودن‌ چند اثر اساسي‌ ارايه‌ ‏مي‌دهم‌. سپس‌ به‌ اختصار به‌ پيامدهاي‌ اصلي‌ دوگانگي‌ «نظام‌/ زيست‌جهان‌» 3 كه‌ در كتاب‌ نظريه‌ كنش‌ ‏ارتباطي‌ 4 شرح‌ داده‌ شده‌ و مفهوم‌بندي‌ پيچيده‌تر حوزه‌ عمومي‌ كه‌ هابرماس‌ آن‌ را در «كنش‌ ارتباطي‌» ‏و «ميان‌ واقعيات‌ و هنجارها» 5 مطرح‌ ساخته‌ خواهم‌ پرداخت‌. سپس‌ چنين‌ استدلال‌ خواهم‌ كرد كه‌ ‏اينترنت‌ براي‌ تسهيل‌ ارتباطات‌ در مفهوم‌ كمتر رسمي‌ جامعه‌ سياسي‌ كه‌ در كتاب‌ ميان‌ واقعيات‌ مطرح‌ ‏شده‌، در موقعيت‌ خوبي‌ قرار دارد.

سرانجام‌، نشان‌ خواهم‌ داد چگونه‌ جنبش‌هاي‌ اجتماعي‌، اينترنت‌ را به‌ ‏گونه‌اي‌ شكل‌ مي‌دهند كه‌ با شكل‌ ارتباطاتي‌ متناسب‌ با منافعشان‌ سازگاري‌ داشته‌ باشد و تا چه‌ اندازه‌ ‏در انجام‌ اين‌ كار موفق‌ هستند. براي‌ اين‌ منظور به‌ بررسي‌ يكي‌ از مهم‌ترين‌ جنبش‌هاي‌ تسهيلگر يعني‌ ‏‏«انجمن‌ ارتباطات‌ پيشرو» 6 و رابطه‌ آن‌ با اينترنت‌ خواهم‌ پرداخت‌. پيش‌ از آن‌كه‌ جلوتر برويم‌، ضروري‌ و ‏مناسب‌ به‌ نظر مي‌آيد، هدف‌ اين‌ تحليل‌ روشن‌ شود. براي‌ انجام‌ اين‌ كار، مايلم‌ توضيح‌ دهم‌ منظورم‌ از ‏‏«اينترنت‌» چيست‌ و اميدوارم‌ از نگراني‌ در خصوص‌ مسأله‌ عليت‌ تكنولوژيك‌ جلوگيري‌ كنم‌.‏ ‏ اينترنت‌ به‌ ‏مفهومي‌ مبهم‌ تبديل‌ شده‌ است‌.


 

+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 12:59 |

دكتر منوچهر آشتياني از استادان سابق جامعه شناسي دانشگاه تهران است. همايش بررسي مسايل علوم اجتماعي ايران فرصتي را فراهم كرد تا با او تماس بگيريم و بخواهيم كه از موانع توسعه و مسايل اين دانش در ايران بگويد. متن زير يادداشتي است كه او در پاسخ به خبرنامه انجمن جامعه شناسي ايران فرستاده است.
1- "جامعه شناسي" در ايران جريان شبه علمي نورس، بدون پشتگاه داخلي و خارجي (ايراني و جهاني)، بدون زمينه ژرف "الهيات تاريخ و جامعه و فلسفه ي تاريخ و جامعه" و بدون تكيه ي آگاهانه و مصمم بر چند گرايش جهان بينانه ي معين و بدون ارتباط با « فلسفه ي سياسي و فلسفه ي حقوق» مشخصي است! در پشت سر دانش جامعه شناسي در ايران، و حتي در جوار و توازي با آن، حركت هاي پرتوان پرولتاريایي و يا كاپيتاليستي و يا نهضت هاي فكري فلسفي روشنگرانه، انتقادي، اومانيستي و سكولاريستي و مدرن اصيل قرار ندارد؛ نه نوزائي فرهنگي (رنسانس) و تجديد و تجدد ديني اي (رفورماسيوني) مشاهده مي شود و نه "مدرنیزاسيوني مسلح به راسيوناليزاسيون"!
2- از لحاظ تاريخي و آگاهي تاريخي نيز جامعه شناسي نتوانسته است اصالت و رسالت تاريخمندي را براي خود در آگاهي عقلاني و علمي ملت ايران تثبيت و تحكيم نمايد و براي همين به ندرت هنگام بروز معضلات و مسائل گوناگون در جامعه و تاريخ اخير ايران، نيروهاي اجتماعي (خواه چپ و خواه راست) به سوي جامعه شناسي و جامعه شناسان دست دراز كرده اند. اگر هم در اين اواخر ما هر از چند گاهي با مقالات و يا رسالات و كتب جامعه شناختي اي در ايران راجع به اين يا آن جريان اجتماعي روبرو مي شويم ، بيشتر اينها موردي است و دانش جامعه شناختي در ايران بطور كلي فرزند لحظات تاريخي مانده است و بستر شكل گيري آگاهي منظم و كلي اجتماعي نگرديده است. به همين علت و دليل هم جامعه شناسي نتوانسته است تفكر سنتي غلط در ايران را، كه گويا سير وقايع اجتماعي و تاريخي به گونه اي تقديرآميز (فاتاليستي) و مبداء و معادي (اشاتولوژيكي ) به مسير خود ادامه مي دهد، درهم بشكند و تا آن حد جلو رود كه مردمان جامعه را به انديشه نظام مند، عقل مند، قانون مند، و علم مند فرا خواند و يا حتي عادت دهد!
3- جامعه شناسی درآغاز به تقليد از «علم الاجتماع» بيشتر غربي( فرانسوي) وسرهم بندي شده در ايران پديدار شد (نزد استادان صديقي و مهدوي، استادان نگارنده در دانشسراي عالي دانشگاه تهران) و كار عمده آن اين بود كه به صورت آكادميكي (دانشگاهي) موضوع يكي از دروس دانشگاهي در علوم انساني قرار گيرد و از همان آغاز هم بيشتر به صورت تزئيني انجام اين نقش جانبي و دكوارتيو را به عهده گرفت و ايفاء همين نقش نه چندان جدي باعث شد كه اين دانش پس از مدتي به صورت مد روز درآيد. اما همين مد روز و جالب توجه بودن آن هم نتوانست نقش اجتماعي خاصي را ايفاء نمايد، بلكه تنها و يا بيشتر از مفر تدريس رسمي و سنتي دانشگاهي(يعني در وابستگي نسبي مادي و فكري به نظام و حاكميت موجود) به حيات خود ادامه داد(ومي دهد).
4- جامعه شناسي در ايران از دو سوي با عسرت روبه رو شده است: يك بار از پائين؛ هيچ گاه بطور عميق سپهر بازتاب نيازهاي اقتصادي و اجتماعي و سياسي و فرهنگي مردم ايران و به ويژه توده هاي محروم و زحمتكشان جامعه ي ما نبوده است و لذا اين اصل اساسي جامعه شناختي درباره آن صدق نمي كند كه جامعه در جامعه شناسي به وجدان و آگاهي اجتماعي خود را در سطح علمي و تئوريكي نائل مي گردد، بار ديگر از بالا نيز هيچگاه قدرت نفوذ اساسي و ريشه اي و گسترده اي را در نهادهاي سياسي و حكومتي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي نداشته است و حتي نتوانسته است در دانشگاه هاي مختلف و در دانش هاي مجاور و موازي و خويشاوند خود (مانند علوم اقتصادي و سياسي و در دانشكده هاي حقوق و ادبيات و نظاير اينها) بطور بنيادي نفوذ كند و براي خود حق اهليت بطلبد!
5- يكی از بليات اصلي اي كه به زعم من ( و اين بليه نه تنها شامل تماميت دانش جامعه شناسي، بلكه دامن گير نهادهاي آموزشي آن نيز مي شود) جامعه شناسي را در ايران در بر گرفته است، اين است كه دانش جامعه شناسي در ايران- نه تنها نزد عامه مردم، بلكه حتي نزد خود جامعه شناسان- خودآگاه ومشكل آگاه و مساله شناس نبوده است و علت اين نقيصه فقط اين نیست كه از اعماق جامعه ي ما بر نخواسته است، بلكه اين هم هست كه در مجموع محصول فعاليت نظري و عملي عده اي تحصيل كرده ي طبقه متوسط به بالا مي باشد كه در آموختن جامعه شناسي و آموزاندن و مطرح ساختن آن بيشتر طالب جلب حیثیت و كسب و منزلت و مقامي در جامعه براي خود بوده اند. به همين علت هم جامعه شناسي در ايران (هر گاه از موارد نادري بگذريم) تقريبا ابا داشته است به سوي تاريخ، اقتصاديات، مسايل سياسي، جريان هاي سياسي و خلاصه به طرف ماديات و حيات مادي مردمان روي بياورد. جامعه شناسان ما یا اين مسائل و مشكلات را علي الاصول به سياستمداران و اقتصادانان و هيات حاكمه جامعه سپرده اند و يا در هر برهه اي از دوران معاصر درصدد برآمده اند بين آنچه نظام حاكم وقت مي طلبد و آنچه دانش جامعه شناسی اقتضاء مي كند، مصلحت گرايانه (اپورتونيستي وپراگماتيستي) به مصالحه بپردازد. اين مصلحت طلبي ها دانش جامعه شناسی را از يك سو بطرف اغتشاش كشانده است واز سوي ديگر بنا بر رعايت ملاحظات ديگري جامعه شناسي در ايران بطور كلي و علي الاصول به سوي گرايش هاي محافظه كارانه و ارتجاعي(كنسرواتيو و رآكسيونر) در جامعه شناسي غرب (و به ويژه آمريكايي)متمايل شده است. آثار نفوذ تراديسيوناليسم ارتجاعي جامعه شناسي پوزيتيويستي غرب اكنون در فرايند كلي جامعه شناسي در ايران به وضوح مشاهده مي شود!جامعه شناسي در آغاز تولد آن در غرب با جامعه گرایي (سوسياليسم) توام بود و دانشي پرخاش گر و حمله كننده به نظر مي آمد، ولي امروزه در اثر نفوذ سرمايه داري جهاني به دانشي دفاع كننده و توجيه گر و مصالحه انديش تبديل شده است؛ جامعه شناسي ايران هم از اين مصيبت كلي بدور نمانده است!
6- موضوعي كه پيچيدگي وضع جامعه شناسي را در ايران نشان مي دهد، اين است كه جامع شناسي درايران نه تنها عامل تعيين كننده ي روشنگري، بيداري توده ها و آگاهي ملي نبوده است و نیست، بلكه از وضعي پيروي مي كند كه در جامعه ي ما بطور عام حاكم است؛ يعني از اين وضع كه: سازو كار فرايندهاي اجتماعي( مكانيسم پروسس هاي سوسيال) در تمام طول تاريخ ايران و از مشروطيت به بعد، در اثر نفوذ كاپيتاليسم جهاني به نحو افزون تري در ميهن ما، اين نابينائي را براي شناسندگان(سوژه هاي) اجتماعي در جامعه پيش آورده است كه اكنون ما و جامعه شناسان ما وضع نابسامان موجود را در اذهان خود به مثابه بازتاب هاي اجتماعي رئالي(رئاليته سوسيالي) احساس مي كنیم و به تفهم در مي آوريم كه اين تفهم در دراز مدت موجد و موجب اين توهم (ايلوزيون) مي گردد كه گويا افكار و اعتقادات جاري ما معلول انديشه هاي نيت مند و اراده مند خود ما هستند و تابع اشكال تحميل شده ي اقتصادي و سياسي اي كه خود را از ما پنهان ساخته اند نمي باشند!!اين نابينایي در جامعه شناسي ايران منتهي به اين ناداني شده است كه ما نهايتا هنوز دچار "بحران شناخت بحران جامعه شناسي هستيم"! بنابراین به درستی نمی دانیم که آیا بحران جامعه شناسی جهانی وارد ما شده است یا ما وارد بحران جامعه شناسی شده ایم؟ آیا در حال ورود به بحران هستیم و یا کاملا در داخل آن قرار داریم و یا حتی به یمن رفلکسیون های انتقادی نظیر همایش هایی در همین روزها (در دانشگاه) در حال بیرون کشیدن خود از بحران هستیم!؟
آنچه الزام آور است، مصيبت شناسي و قلب شناسي وضعيت كه دانش جامعه شناسي را درايران، مانند تالي ارجاعي آن در جهان كاپيتاليستي، فرا گرفته است؛ وضعي كه به شدت از بيداري اجتماعي انسانها در عصر كوري اقتصادي آنها مي كاهد!
لازم به اين تذكر نيست، كه اگر امكان برون رفتي از بحران كنوني جامعه شناسي وجود داشته باشد(كه دارد!)، این مکان در وهله نخست باید از ژرفای خود "جامعه شناسی جامعه شناسی" برخيزد و به سوي نقد اقتصادي- سياسي و اقتصادي- اجتماعي (پليت اكونوميكي و سوسيواكونوميكي) جامعه شناسي روي آورد!!

+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 13:21 |

دكتر شهلا اعزازي عضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي مشكلات و موانع رشد علم جامعه‌شناسي را به دو دسته مسايل درون و بيرون از دانشگاه قابل تقسيم مي داند.
وي در آستانه برگزاري همايش مسايل علوم اجتماعي ايران در گفت و گويي که با خبرنامه انجمن داشت، در اين باره گفت: "هنگامي كه جامعه‌شناسي در ايران گام‌هاي اوليه رشد خود را طي مي‌كرد، اين علم در دنيا با شرايط ويژه‌اي مواجه بود. مثلاً جنبش 1968 اتفاق افتاده بود و حتي پيش از آن هم دانشجويان جامعه‌شناسي خيلي فعال بودند. به گونه اي که جامعه‌شناسي به عنوان رشته‌اي معرفي شده بود که هم انقلابي بوده و هم انقلابي مي‌پروراند. با وجود آنکه بعدها اين تفكر، البته در غرب، سير ديگري را طي كرد ولي در ايران قبل از انقلاب نيز تا حدودي به چشم مي خورد. شايد به همين جهت بود كه بخش قابل توجهي از مباحث جامعه‌شناسي، ماركسيستي علي رغم حضور استادان خوب، به جهت فشار حوزه سياست طرح و اشاعه نمي‌شد. اين نگاه به جامعه‌شناسي در کنار فقدان فضاي لازم براي تدريس حجم بالاي دروس در همة حوزه‌ها، در انفعال و عدم رشد اين رشته مؤثر بوده است.
در ايران اين ايده كه بعضي مطالب نبايد آموزش داده شود، بعد از انقلاب ادامه يافت و حتي بيشتر شد و مخالفتي با رشته و نام آن نيز شد كه مي‌بينيم از علوم اجتماعي به پژوهشگري اجتماعي و جامعه‌شناسي تغيير كرده است. به هر صورت محتواي دروس مورد حساسيت و نظارت بيشتري قرار گرفت، هر چند بعدها رفته‌رفته از آن فشارها كاسته شد و مثلا با سقوط ماركسيسم، طرح مباحث اين حوزه در جامعه‌شناسي با حساسيت كمتري همراه شد اما نتيجه امر اين بود که امروز جامعه‌شناسي، در دانشگاه‌ها از محتواي خود، تحت عنوان يک علم، دور شده است و معمولاً چه از لحاظ پژوهشي و چه از لحاظ آموزشي فايده کاربردي چنداني در جامعه ندارد. يك دانشجو نظريه‌هاي بسياري مي‌خواند، حوزه‌هاي متعددي را مي‌آموزد، روش تحقيق مي‌خواند و در مجموع دروس مختلفي به او آموزش داده مي‌شود ولي در بيشتر مواقع قابليت و قدرت تحليل را به دست نمي‌آورد. دانشگاه به او نمي‌آموزد كه آموخته‌هايش را چگونه به آن چه كه در جامعه وجود دارد، متصل كند. در نتيجه در تحليل‌ها مكانيكي برخورد مي‌كند و نمي‌توانند از دانايي عمومي و تخصصي خود بهره بگيرد. گاه اين آموزش آنقدر با مشكل مواجه است كه دانشجو در پايان دوره نه تنها گرايش خاصي به يك ديدگاه ندارد، بلكه تمام نظريه‌ها براي او يكسان تلقي مي‌شوند، هم خوب هستند و هم بد و حتي مجموعه‌اي از نظريه‌هاي متضاد را كنار هم مي‌نشاند. در بين برخي اساتيد هم نوعي محافظه‌كاري در مورد ايده‌هاي جديد وجود دارد. شما ببينيد مباحث جديد اول كجا مطرح شدند؟ در دانشگاه يا در رسانه‌ها و حوزه عمومي؟ متاسفانه مباحث پست مدرنيسم و ايده‌هاي صاحب‌نظران آنها و ديدگاه‌هاي نوين از سوي دانشگاهيان نشر پيدا نكرد، بلكه يك قشر نخبه روشنفكر فارغ از فضاي دانشگاه به ترجمه و نشر اين آثار به صورت كتاب و يا مقاله در مطبوعات پرداختند و اين ايده‌ها هنوز هم در كلاس هاي دانشگاه كمتر مطرح مي شوند. البته اين بدان معني نيست كه اساتيد نمي توانند، بلكه بيشتر آنها چنين ايده هايي را نپذيرفته و از اين جهت آنها را طرح نمي‌كنند. از طرف ديگر مسايل اجتماعي نيز در دانشگاه‌ها خيلي طرح نمي‌شود. فضاي مجلات علمي دانشگاهي با مجلات عمومي كه در حوزه اجتماعي كار مي‌كنند، خيلي متفاوت بوده و نشريه‌هاي حوزه عمومي بيشتر و بهتر مسايل اجتماعي را مورد توجه قرار مي‌دهند. بسياري از پديده‌ها اصلاً ابتدا در نشريه‌ها مورد بحث و بررسي قرار گرفته‌اند و سپس دانشگاه آن هم در سطح محدود به آن توجه كرده است.
مشكل ديگر در اين حوزه اين است كه تحقيقات عمدتاً سازمان‌پسندند. تحقيق و پژوهش سازمان‌پسند نمي‌تواند به رشد علم كمك چنداني کند. حتي پژوهش‌هايي كه تلاش مي‌شود در آنها علل جامعه‌شناختي مساله بررسي شوند، نيز عمدتاً فارغ از تحليل‌هاي كلان جامعه‌شناختي هستند. اينكه گفته شود فقر عامل خشونت است خيلي مهم نيست بايد به تحليلي فراتر از اين رسيد و از اين نگاه مكانيكي فاصله گرفت. متأسفانه اكنون نسلي در حال پرورش يافتن است كه به لحاظ دانستني‌هاي علمي، زياد مي‌داند، ولي توان تحليل كردن ندارد. به نظرم اين پرسش مهمي است كه طرح كنيم سرمايه فرهنگي دانشگاهيان چه ميزان است؟ من فکر مي کنم اگر عده اندكي را كنار بگذاريم، اين سرمايه عمدتاً در حد انباشت اطلاعات است، ارتباط با انجمن‌ها و مراكز علمي كم است، مطالعه غير درسي و جديد در سطحي پايين انجام مي شود و اين نمي‌تواند در رشد كيفي علم تأثير چنداني بگذارد. اين وضعيت نه فقط در بين بيشتر دانشجويان،‌ بلکه در ميان اساتيد هم قابل مشاهده است.
من فکر مي کنم برگزاري همايش مسايل علوم اجتماعي ايران، هر چند دير هنگام، اما لازم و ضروري است. ما نيازمند اين هستيم تا موقعيت و جايگاه خودمان را به عنوان عالمان علوم اجتماعي و جايگاه رشته علمي‌مان دريابيم تا با طرح موانع، جرقه‌هايي در ذهن ما زده شود. شايد دريابيم كه به نوعي ديگر هم مي‌توان در جهت ارتقاي اين رشته علمي فعاليت كرد."

+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 13:20 |

دكتر غلامعباس توسلي استاد دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران در بيان مسائل و موانع رشد علوم اجتماعي ايران، به تحليل تاريخچه مختصري از نحوه شكل‏گيري و توسعه اين علم در كشور پرداخت. آنچه در زير مي‏خوانيد متن پياده شده گفت و گوي ايشان با خبرنامه انجمن جامعه‏شناسي ايران است:
”تمام موسسات، نهادها، سازمان‌ها، رشته‌هاي تحصيلي دانشگاهي و غيردانشگاهي خواه و ناخواه در سير تكوين و تحول خود با عوامل كمك‌كننده و پيش‌برنده و بازدارنده مواجه مي‌شوند. اين عوامل مي‌توانند دروني آن نهادها و يا بيروني باشند. در هر دوره‌اي بعضي از اين عوامل به طور مثبت و در دوره‌اي به طور منفي عمل مي‌كنند. منتها اين عوامل را بعد و قبل از انقلاب بايد جدا كرد. قبل از انقلاب به هر حال ايران در زمينة رشته‌هاي علمي و دانشگاهي گام‌هاي بلندي برداشته بود؛ از زمان اميركبير با تأسيس دارالفنون و راه‌اندازي رشته‌هاي مورد نياز آن دوره تا دهة پنجاه منتهي به انقلاب. در ابتدا، ساختار جامعة ايران به نحوي است كه تحمل و توان پذيرش كامل علوم جديد را ندارد و پس از سه سال با قتل اميركبير فعاليت دارالفنون رو به افول مي‌رود. در دورة مشروطيت خيلي‌ها كم و بيش با مدرنيته آشنا شده بودند و به همين جهت مدارس نوين نيز توسعه پيدا مي‌كند و حتي رشته‌هاي دانشگاهي نيز به وجود مي‌آيد و يكي از موسسات رشته‌هاي علوم سياسي را نيز تدريس مي‌كرد. ولي در دورة رضاشاه است (1313) كه شاهد تأسيس دانشگاه تهران و راه‌اندازي رشته‌هاي گوناگون و آغاز روند توسعه دانشگاه‌ها و رشته‌هاي علمي هستيم. چند سالي طول نمي‌كشد كه جامعه‌شناسي نيز وارد دانشگاه مي‌شود و آن طور كه مرحوم صديقي به خودم گفتند در سال 1317 يك درس جامعه‌شناسي آموزش و پرورش برگزار مي‌شود و بعدها به جامعه‌شناسي عمومي تبديل شد. در سال 1337 است كه با تأسيس موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي اين روند وارد مرحله جديدي مي‌شود و تعدادي از جامعه‌شناسان، جمعيت‌شناسان و مردم‌شناسان جمع مي‌شوند و تدريس مي‌كنند. در اين جا مي‌بينيد كه فوق‌ليسانس جامعه‌شناسي،‌ قبل از ليسانس آن راه‌اندازي مي‌شود. كساني كه فوق‌ليسانس جامعه‌شناسي مي‌خوانند، ليسانس خود را در يكي از رشته‌هاي انساني گرفته بودند.
همراه با موسسه تحقيقات اجتماعي، تبليغات زيادي در مورد علوم اجتماعي شد و دوره‌اي هم بود كه اين علم در دنيا در اوج شهرت بود و جايگاه ويژه‌اي هم داشت. از اين دوره است كه اين رشته رشد قابل توجهي مي‌كند و در بيرون از دانشگاه نيز همايش‌ها و مجلات نيز به مسائل و مشكلات اجتماعي مي‌پردازند. بعد از اين دوره رشته علوم اجتماعي به عنوان يك گروه در دانشكدة ادبيات با مديريت دكتر صديقي در دانشگاه تهران به وجود مي‌آيد.
در دوره قبل از انقلاب اين رشته به خاطر نو بودن، توانست توسعه بيشتري پيدا كند. به طوري كه در 1350 بحث احداث دانشكده مستقل مطرح شد و در دوره‏اي كه دكتر نهاوندي كه رياست دانشگاه تهران را برعهده داشتند، اين بحث به طور جدي پيگيري شد و رشته‌هاي جامعه‌شناسي، مردم‌شناسي، جمعيت‌شناسي و تعاون از حالت موسسه به رشته علمي درآمد. در اين دوره‌ها ما با اقبال انتخاب اين رشته‌ها از سوي دانشجويان مواجه هستيم به طوري كه در دوره‌اي براي جذب دانشجو شرط معدل سه به بالا يعني بالاتر از 15 مطرح مي‌شود.
در مجموع، در اين دوره كسي مانع نبود، ولي كتاب كم بود، تحقيق كم بود، هر چند مجله نامه علوم اجتماعي پايه‌گذاري شد و موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي يكسري كتاب منتشر كرد كه تا آخر آن دوره حدود 150 عنوان شد، با اين حال جزوه درسي بر كتاب غلبه داشت. در اين دوره موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي با سازمان برنامه رابطه نزديكي داشت و در مجموع مديريت سياسي مانع رشد علم نبود، هر چند به خاطر مديريت از بالا محدوديت‌هايي اعمال مي‌شد. شايد علت آن اين بود كه فعاليت‌ها كمتر حول گسترش مباحث نظري و بنيادي سير مي‌كرد و عمدتاً مطالعات كاربردي در حوزة عمل دانشگاهيان بود؛ مطالعاتي كه مورد اقبال و توجه سازمان‌هاي دولتي بود. به عبارتي ديگر جامعه‌شناسان اين دوره تلاش داشتند تا به برخي از مشكلات و معضلات جامعه بر اساس نيازمندي‌هاي سازمان‌هاي دولتي پاسخ بگويند.
غير از مشكلات بودجه‌اي و كمبود كتاب و نيز فقدان تشكيلات كامل و جامع كه در حال شكل‌گيري بود، به جهت اين كه عوامل عمده،‌ عوامل تأسيسي و شكل‌گيري رشته است، نمي‌توان به صراحت در بارة آزادي آكادميك قضاوت كرد. هر چند براي برخي از آقايان مشكلاتي فراهم مي‌شد، مخصوصا چپي‌ها ولي آن‌ها هم پذيرفته بودند كه در مؤسسه به نحو ديگري عمل كنند.
ولي بعد از انقلاب و با شكل‌گيري انقلاب فرهنگي، عده‌اي مخصوصا برخي دانشجويان و روحانيون انگشت روي رشته‌هاي علوم اجتماعي (جامعه‌شناسي، اقتصاد، تعليم و تربيت، روان‌شناسي و حقوق) گذاشته بودند و قرار شد اصلاحات اساسي داشته باشند تا با اسلام هماهنگ باشد. در اين دوره، تعدادي از اساتيد به خارج رفتند، بازنشست و يا اخراج شدند. از سوي عده‌اي از دانشجويان نسبت به آن‌ها و ستاد انقلاب فرهنگي فشارهايي بود. ما در دانشكده خودمان در سال‌هاي منتهي به انقلاب 51 نفر دكترا داشتيم كه تدريس مي‌كردند كه بعد از بازگشايي دانشگاه‌ها بعد از انقلاب فرهنگي 17 نفر شدند و بيشتر آنها مربي بودند و دكترا هم نداشتند. وقتي اين كمبود پيش آمد، عده زيادي با فوق‌ليسانس براي تدريس آمدند كه افت زيادي را در جامعه‌شناسي ايجاد كرد. روساي دانشگاه‌ها نيز از جرياني انتخاب مي‌شدند كه با اسلامي شدن دانشگاه‌ها سمت و سو داشتند و با دانشجوياني كه در آن طيف قرار داشتند و نمي‌دانيم از كجا سرچشمه مي‌گرفتند و فشاري را به آزادي آكادميك وارد مي‌كردند. هر چند موارد درگيري كم بود ولي به عنوان يك عامل نامساعد مهم بر تدريس و نشر منابع تأثيرگذار بودند.
يكي ديگر از مشكلات بعد از انقلاب اين بود كه در جذب اساتيد ديگر سخت‌گيري‌هاي علمي قبل از انقلاب نمي‌شد. اساتيد با احكام وزارت علوم جذب دانشگاه‌ها مي‌شدند و بسياري از آنها از تربيت مدرس مي‌آمدند و دانشكده‌ها در اين مورد دخالتي نداشتند. همين نيز موجب شد كه مديريت دانشگاه‌ها به دست جوان‌ترها بيافتد و تعداد انگشت‌شمار قديمي‌ها كنار زده شوند.
در حوزة كتاب هم مشكل بود. اساتيد جرأت نمي‌كردند كتاب‌هاي اساسي را كه در يك محيط با آزادي آكادميك تهيه شده بود، ترجمه كنند. مركز نشر دانشگاهي نيز مميزي كتاب را داشت و كتاب‌ها به سختي منتشر مي‌شدند. در مجموع آزادي آكادميك با حضور گروه‌هاي فشار در دانشگاه‌ها لطمه ديد. اين گروه‌ها عمدتا دانشجويان بودند كه از جاهاي ديگري تغذيه مي‌شدند و گاه درگيري‌هايي را با اساتيد دامن مي‌زدند. همين نيز موجب مي‌شد تا اساتيد نتوانند به راحتي تدريس كنند. در اين سال‌هاي اخير است كه مشكلات كمتر شده است. هم از نظر نيروي تدريس كه به حدي رسيده است با مشكل كمتري مواجه باشيم و نيز امكان نشر كتاب هم بيشتر فراهم شده است اما ما هنوز هم در جستجوي نحوة عبور از سدها و موانعي هستيم كه بعد از انقلاب به وجود آمد و هنوز به وضعيت مطلوب نرسيده‌ايم و اميدوارم هنگامي برسد كه بتوانيم به لحاظ كيفي نيز به سطح بالاي جهاني برسيم و فقط دانشجو پرور نباشيم“.

+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 13:18 |

دكتر حميدرضا جلايي‏پور عضو هيأت علمي دانشگاه تهران معتقد است بازار جامعه‏شناسي سرگرم‏كننده در ايران داغ‏تر از جامعه‏شناسي راه‏گشاست و مسائل جدي جامعه در آكادمي‏هاي علوم اجتماعي ايران كمتر مورد توجه قرار مي‏گيرند.
وي در پاسخ به پرسش خبرنامه انجمن جامعه‏شناسي ايران، اين موضوع را به عنوان يكي از مسائل جامعه‏شناسي در کشور مطرح كرد و گفت: ”دانشجو و استاد علوم اجتماعي بايد به مسائل جدي جامعه بپردازند و اساساً خاستگاه، تداوم و حیات جامعه‏شناسي اين است كه در وهله نخست‏، اساتيد و محققان و سپس دانشجويان مسائل و معضلات جدي جامعه را مورد بررسي قرار دهند تا مسیر ارائه راهكارها باز شود. متأسفانه من فكر مي‏كنم در كشورما مي‏توان دانشجوي جامعه‏شناسي بود، تحقيقاتي انجام داد و مدرك دانشگاهي گرفت و در عين حال هيچ توجهي به معضلات اساسي جامعه نداشت. حال اينكه اگر محققان و دانشجويان درباره اين مسائل تحقيق كنند، علوم اجتماعي نيز كه شامل مفاهيم، نظريه‏ها و پارادايم‏هاي اين دانش است، عصاي دست محقق خواهند شد. در حالي كه در شرايط فعلي به نظر مي‏رسد اين مفاهيم حجاب كار محقق شده و صرفاً براي نمايش علمي بودن يك تحقيق جنبه صوري و تزئيني پيدا مي‏كنند كه اين خود به مانعي براي رشد علوم اجتماعي در كشور بدل شده است“.
جلايي‏پور همچنين بنا به تجربه خود، معتقد است كه ابهام در فهم دقيق علوم اجتماعي توسط اصحاب اين رشته، يكي ديگر از مسائل اين دانش در ايران است. او در اين زمينه مي‏گويد: ”وقتي درباره علوم اجتماعي به عنوان يك رشته و حوزه علمي صحبت مي‏كنيم، بايد بدانيم كه اين علم نيز مانند ساير علوم، چه ما بخواهيم و چه نخواهيم، بيشتر خود را در زبان انگليسي نشان مي‏دهد و از اين نظر، يكي از مهم‏ترين مسائل آن اين است كه اين علم در ايران خوب ترجمه نمي‏شود، خوب فهميده نمي‏شود، خوب آموزش داده نمي‏شود و با توجه به جامعه ايران مفاهیم انتقال یافته به درستی مورد نقد و بررسي قرار نمي‏گيرند. اين در حالي است كه علوم اجتماعي و به طور خاص علم جامعه‏شناسي، به عنوان رشته‏اي ريشه‏دار و با اصل و نسب در آكادمي‏هاي دنيا شناخته شده كه بايد خوب فهميده شده و آموزش داده شوند. متأسفانه علوم اجتماعي در مملکت ما مبهم به دانشجو منتقل مي‏شود و در اين شرايط نبايد از اين دانشجو انتظار داشت كه معجزه‏اي صورت دهد“.
وي همچنين نبود فضاي عمومي امن براي ارائه تحقيقات جدي را مانعي ديگر براي رشد علوم اجتماعي و به طور كلي علوم انساني در كشور مي‏داند و در اين باره مي‏گويد: ”به نظر من در ايران محقق از اينكه نتايج تحقيقات خود را به راحتي در جامعه ارائه دهد، واهمه دارد. در حالي كه علوم اجتماعي هميشه در جوامعي رشد كرده‏اند كه عرصه عمومي امني در آن جود داشته است در كشور ما عرصه عمومي هنوز آنقدر جاذبه ندارد كه محقق را به اين سمت تشويق كند“.
دكتر جلايي‏پور همچنين در مورد شرايط موفقيت همايش مسائل بررسي علوم اجتماعي بر اين باور است كه ”يكي از عوامل موفقيت يك همايش علمي كه در شأن انجمن جامعه‏شناسي ايران باشد، اين است كه جلب نظر اساتيد و محققان اين حوزه براي مشاركت در همايش از ماه‏ها قبل در دستور كار قرار گرفته باشد تا از ابتدا محققان در بارور کردن یک همایش مشارکت داشته باشند. در حالی که به عنوان نمونه و متاسفانه خیلی ها از همین برنامه ها همایش انجمن جامعه شناسی همین دو هفته قبل مطلع شدند“.

+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 13:16 |

دکتر عبدالحسين نيک‌گهر دربارة چرايي عدم توفيق علوم اجتماعي، بالاخص جامعه‌شناسي، در دستيابي به جايگاه مناسب در جامعة ما معتقد است:
" بخشي از موانعي که جامعه‌شناسي در ايران با آن رو به رو بوده ، به وضعيت جامعه‌شناسي در جهان و بخش ديگر به وضعيت خاص کشور خودمان، چه قبل و چه بعد از انقلاب باز مي‌گردد. در مورد مانع عام و جهاني مي‌توان دو منبع را شناسايي کرد؛ يکي خود جامعه‌شناسان که به خودباوري‌اي رسيده بودند که متناسب با واقعيت‌ها نبود. از جامعه انتظاراتي بر جامعه‌شناسان مي‌رفت و رفته رفته امر به آنان مشتبه شد که کليد حل مشکلات جامعه در دست آنان است و مي‌توانند به عنوان يک پيش‌گو و به قول ريمون بودون مشاور پادشاه (يعني حاکمان و صاحبان قدرت) وارد عمل شوند. در حالي که خيلي زود معلوم شد که چنين توانايي‌اي وجود ندارد. دوم، خود علم جامعه‌شناسي که چنين باوري را جا انداخته بود. من به ياد دارم در همان دانشکدة ادبيات در زمان دکتر صديقي که من استاديار ايشان بودم، دانشجويان ادبيات و برخي رشته‌ها مي‌آمدند تا واحدهاي تکميلي تخصصي‌شان را در جامعه‌شناسي بگيرند. اين وضعيت در سطح جهاني هم موجب شده بود که جامعه‌شناسي خودش را گم کند و پيامدهاي منفي‌اش را خيلي زود نشان داد. در نتيجه انتظاراتي از جامعه‌شناسي و جامعه‌شناسان شکل گرفته بود که نه فقط مسائل اجتماعي را حل کنند، بلکه ريشه‌هاي آن را از بين ببرند. مانند اين که از پزشک بخواهيم که نه فقط بيمار را درمان کند، بلکه مرگ را نيز از بين ببرد. اما چون چنين توانايي وجود نداشت، يک نوع سرخوردگي ايجاد و کم کم جامعه‌شناسي بي‌اعتبار شد. ولي بعدها به جهت خود انتقادي‌اي که در درون جامعه‌شناسي و برخي جامعه‌شناسان بود، توانست سالها بعد از درون خاکستر خود سر برآورده و آن آبروي از دست رفته را تا حدودي برگردانند و زياده‌طلبي‌هاي جامعه‌شناسي را محدود كنند و مانند ساير علوم به عنوان رشته‌اي دانشگاهي و علمي معرفي کنند. در صد سال اخير که دورکهيم «قواعد روش جامعه‌شناسي» را نوشت و تا وبر و زيمل و پارسونز و افراد معاصر، ما چند بار با اين بحران مواجه بوده‌ايم. اين مشکل جهاني، در ايران نيز خود را نشان داد و بر سلوک و توسعة اين علم تأثير گذارد.
يکي از مشکلاتي که مي‌توانيم در جامعة خودمان در راه ارتقاي علوم اجتماعي سراغ بگيريم اين است که در حوزة درس و تدريس اين علم در دانشگاه افراد نااهل نيز وارد شده‌اند. کساني در کسوت جامعه‌شناس به کلاس درس رفته‌اند و اين علم را انتقال داده‌اند که خودشان درک درستي از مفاهيم اساسي جامعه‌شناسي از جامعه، فرد، گروه، نهاد و غيره نداشتند. آنها تصاوير عيني و objective اين موضوعات را اصل قرار مي‌دهند. در حالي که اينها اصل نيستند. به عنوان مثال ما اگر بخواهيم جامعه را تعريف کنيم بايد به آن کنش متقابلي که بين افراد، گروه‌ها و نهادها وجود دارد، اشاره کنيم. در صورتي که حتي در اين ابتدا نيز برخي از انتقال دهندگان اين علم مانده‌اند و فقط روي ويژگي‌هاي بصري و اندامي جامعه و ما به ازاي بيروني آن توجه مي‌دهند و آن را به جاي جامعه مي‌نشانند. در اين صورت شما چه انتظاري مي‌توانيد داشته باشيد. به نظر من اين خيلي مهم است که جامعه‌شناسي درست تعريف و تدريس شود و ما نه با انبوه جامعه‌شناسان بلکه در کنار مجموعه‌اي از کارشناسان سطوح پائين‌تر، با کساني که اين علم را خوب فهميده‌اند مواجه باشيم؛ در غير اين صورت «آن خشت بود که پر توان زد» . البته، ما جامعه‌شناسان خوب هم داريم و داشته‌ايم که مي‌توانند مسائل ايران را خوب درک و طبقه‌بندي کنند. ولي اگر گوش شنوايي وجود نداشته باشد، نبايد از جامعه‌شناسي انتظار داشت که مثلاً شمشير بردارد و به زور نظرات و آراي خود را تحميل کند. جامعه‌شناس به عنوان يک عالم جايگاهي دارد که نبايد خود را با يک دولت‌مرد که ارتش و پليس و دادگاه در اختيار دارد، مقايسه کند. اين انتظار را هم نبايد از او داشت.
مشکل خاصي که در ايران، جامعه‌شناسان ما را از بيان واقعيت‌هاي اجتماعي باز مي‌دارد، اين است که در جامعة ما هاله قداستي دور افراد و نهادها مي‌پيچانند که ديگر انتقاد‌ناپذير مي‌شوند. فرقي هم نمي‌کند، اين قداست بخشيدن هم در حوزه‌هاي علمي و جامعه‌شناختي است و هم در نهادهايي که مي‌تواند مورد مطالعة اين علم قرار گيرد. در اين صورت از حوزة بررسي و نقد بيرون مي‌شوند، به عبارتي ديگر جامعه‌شناس نمي‌تواند به راحتي به بررسي دقيق نهادهاي اجتماعي بپردازد. اين مانع بومي ماست که جامعه‌شناس را از ابزار اساسي آن که انتقاد از خود و از جامعه‌شناسان و سپس انتقاد از ديگر نهادهاي اجتماعي و تصميم‌هاي اجتماعي آنها است، تهي کرده‌ايم و يا ابزار ضعيفي به دست آنها داده‌ايم. اين موجب مي‌شود که از يک سو، خود اين علم نتواند به خوبي رشد کند و از سوي ديگر جامعه نتواند از آن به خوبي بهره‌مند شود و در نهايت ضرر و زيان آن نيز به جامعه باز مي‌گردد. مي‌خواهم بگويم جامعه‌شناسي ايران، حتي نتوانسته است خود را نقد کند؛ يعني ضعف در اينجا نيز وجود دارد و وقتي اين نقد نباشد، نمي‌تواند گام‌هاي مناسب را براي رشد و ترقي خود بردارد.
جامعه‌شناسي هر چند علمي است براي بررسي مسائل اجتماعي، اما نمي‌توان بررسي مسائل اجتماعي را فقط به دست جامعه‌شناسان سپرد. کسان ديگري هم هستند که اين صلاحيت را دارند تا همراه جامعه‌شناسان مسائل اجتماعي را مورد بررسي قرار دهند. مسائل اجتماعي حتماً چند ديدگاهي و چند بعدي است؛ غير از بعد اجتماعي، ابعاد اقتصادي و روان‌شناسي نيز دارد، يک بعد ديگرش مردم‌شناسي و انسان‌شناسي است و يک بعدتاريخي دارد. اگر اين‌ها ديده نشود، جامعه‌شناس فقط بخشي از مسائل را مي‌تواند بکاود. اگر اين همکاري بين رشته‌اي وجود نداشته باشد که تقريباً در جامعة ما تحقق پيدا نکرده است، جامعه‌شناسي، نمي‌تواند گام‌هاي بلندتري بردارد. وقتي در فرانسه مثلاً موضوع هويت مي‌خواهد بررسي شود، کارشناسان چندين موسسه با تخصص‌هاي متفاوت روي موضوع کار مي‌کنند تا به يک وفاقي برسند و پرسشنامه نهايي تدوين شود. ولي در اينجا ، جامعه‌شناس در يک اتاق به تنهايي مي‌نشيند و پرسشنامه‌اي را تنظيم مي کند و اطلاعاتي گردآوري مي‌کند و بعد هم با نرم‌افزارهاي کامپيوتري، آمارهايي به دست مي‌آورد و به تحليل يافته‌ها مي‌پردازد. در حالي که مسائل اجتماعي چند بعدي است. خود اين يافته، خيلي مهم و کافي است که بارها به آن تأکيد شده و ما به آن توجهي نمي‌کنيم.
نکتة ديگري که بايد به آن اشاره کنم اين است که وقتي مي‌گوييم علم، امري عام و جهاني است، يعني اگر يافته‌هاي علمي فارغ از زمان و مکان قابل اثبات نباشد، ارزش علمي ندارند. مثلاً اگر يافته‌هايي را که دورکهيم در بحث خودکشي بدست آورد، فقط و فقط به همان دهه و همان مکان‌هايي که او بررسي کرد، مربوط مي‌شد، به نظرم هيچ ارزشي نداشت. ارزش کار او که صد سال دوام آورد و هنوز هم مرجع است در اين بوده که فارغ از زمان و مکان مسأله‌اي را طرح کرد و به نتايجي رسيد. اشکالات زياد داشت و بعدها تکميل شد. اين نشان مي‌دهد جامعه‌شناسي به عنوان يک علم داراي اصول و روشي است که ارتباط چنداني با بوم‌ها ندارد. از اين رو، آنچه که تحت عنوان بومي کردن طرح مي‌شود اين علم را از درون تهي مي‌کند. ما مي‌توانيم و بايد موضوع بومي داشته باشيم. چون مسائل خاص خودمان را داريم ولي بي توجهي به اصول و روش جامعه‌شناسي و در صدد يافتن جامعه‌شناسي بومي براي بررسي مسائل خاص خودمان، خود مانع رشد و توسعه اين علم مي‌شود. به نظرم جامعه‌شناسي بومي چيزي نمي‌تواند باشد به جز اين که مسائل و موضوع‌هاي شناخت و بررسي بايد بومي باشد که اين نيز امري بديهي است. غير از اين و اصرار بر چيزي ديگر ما را از اصل اين علم به عنوان يک معرفت بشري که کارهاي جدي در آن صورت گرفته دور مي‌کند.
يکي ديگر از مشکلات موجود، مسائل مربوط به حوزه آموزش است. در دوره‌اي که من درس مي‌خواندم، يک کتاب علم الاجتماع وجود داشت که در دسترس همه نبود. ما بايد آن را از کتابخانه مي‌گرفتيم و چون فتوکپي نبود آن را براي خودمان مي‌نوشتيم. الان، هم کتاب هست و هم کتاب خوب زياد هست. واقعاً زحمت‌هاي زيادي هم در حوزه تأليف و هم در حوزه ترجمه کشيده شده است. کارهاي برخي مانند آقاي صبوري و فکوهي که فوق‌العاده است. ولي فقط کتاب کافي نيست. بين کتاب و دانشجو واسطه‌هايي وجود دارد که يکي از آنها استاد است که نقش مهمي در انتقال درست و توسعه مناسب اين علم ايفا مي کند. اگر استاد به اين متون احاطه داشته باشد و سوادش دو ساعت جلوتر از دانشجو نباشد، مي‌تواند انتقال‌دهنده خوبي براي اين علم باشد. ذوق و شوق دانستن در بسياري از دانشجويان ما هست. من با اين که حتي يک ساعت تدريس ندارم، در هر ترم چهار تا پنج هزار جلد از کتابهايم به فروش مي‌رسد. اين نشان‌دهندة شوقي است كه وجود دارد. اما اين ذوق و شوق در دانشگاه‌ها توسط واسطه‌هاي انتقال علم که اساتيد و مدرسان هستند، به خوبي پاسخ گفته نمي‌شود. هر چند ما اساتيد خوب هم داريم ولي بدون اينکه بخواهم به ساحت کسي بي‌احترامي کرده باشم و قدرشان را نشناسم، بايد بگويم که وقتي بخش قابل توجهي از نيرو به رشد کمي توجه داشته باشد، موجب مي‌شود که برخي از استادان و مدرسان چندان به محتوا و عمق نيز نپردازند و گاه به يک جزوة کوچک بسنده مي‌شود. به عبارتي ديگر، برخي از انتقال‌دهندگان و واسطه‌هاي اين علم، بهرة چنداني از آن ندارند و خيلي روي مباحث مسلط نيستند. اين ضعف که الان قابل مشاهده است بر رشد مطلوب اين علم نيز مؤثر واقع مي‌شود. "

+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 13:15 |

دكتر علي‏محمد حاضري عضو هيات علمي دانشگاه تربيت مدرس و از اعضاي ششمين دوره هيات مديره انجمن جامعه شناسي ايران، در گفت و گويي که در آستانه برگزاري همايش مسايل علوم اجتماعي با خبرنامه انجمن داشت، از لزوم بومي شدن علوم اجتماعي در کشور، دفاع کرد. او در اين باره گفت:" به نظر مي رسد كه در جامعه ايران در ارتباط با علوم انساني به طور عام و جامعه‏شناسي به طور خاص با دو رويكرد متضاد كه دو طرف طيف ديدگاه‏ها قرار مي‏گيرند، مواجهيم.
يك سوي آن ديدگاهي است كه اصولا علوم انساني و به طور خاص جامعه شناسي را يك علم pure يا به اصطلاح فارغ يا بي ارتباط با مباني فرهنگي و ارزشي مي داند و معتقد است که جامعه شناسي حامل بار ارزشي و فرهنگي از جامعه غرب و خاستگاه ارزشي خود نيست و به همين دليل به كارگيري آن را در هر جامعه‏اي و از جمله جامعه ايران بدون دغدغه تعارض يا ناهمگوني با ارزش هاي فرهنگي جامعه خودش ترويج مي‏كند که البته اين تلقي امروز در جامعه شناسي و فلسفه علوم اجتماعي غرب هم خيلي كم رنگ شده است اما به دنبال آن، ممكن است اين بحث مطرح شود كه علم جامعه شناسي، اگر هم واجد ارزش‏هاي فرهنگي و در واقع هنجارهاي اجتماعي باشد، آن هنجارها و ارزش‏ها نيز مي‏توانند بخشي از مدرنيته جامعه غرب باشند كه ما همراه با اين علم به آنها نياز داريم و غير آن هر آنچه که در تعارض با ارزش هاي مدرنيته است، مربوط به دنيايي ماقبل مدرن بوده و امر گذشته نيز محكوم به فنا است و بايستي نفي شود چرا كه مانع توسعه و رشد خواهد بود. از اين رو علم جامعه شناسي هم به عنوان علم و هم به عنوان بخشي از ملزومات فرهنگي و ارزشي مدرنيته غرب، ماموريت پالايش جامعه ايران از انديشه هاي غير مدرن را دارد.
به هر حال اين قرائت از همان ديدگاه هايي است كه معتقداست علم جامعه شناسي در جامعه ايران كما هو حقه، يعني به همان شكل كه در خود غرب توليد مي شود، مي تواند و يا ضروري است كه به كار گرفته شود و هيچ نيازي به تطابق يا سازگاري با شرايط جامعه ايران وجود ندارد.
نقطه مقابل اين ديدگاه، ديدگاهي است كه معتقد است اين علم تماماً محصول دستگاه ارزشي و فرهنگي دنياي غربي بوده و با فرهنگ ها و ارزش هاي ما بيگانه است و تقريبا هيچ وجه خالص و منتزع از نظام ارزشي و فرهنگي غرب ندارد. طرفداران اين ديدگاه از سوي ديگر با نوعي اعتماد به نفس و برداشت خاص از دين و ارزش هاي ديني بر اين باورند كه همه آنچه نياز معرفتي و علمي جامعه اسلامي ايران است، به وجهي در فرهنگ و نظام ارزشي و در منابع ديني ما وجود دارد. در نتيجه ما بايد به آنها مراجعه كنيم و از طريق بازسازي، واكاوي و يا فهم مجدد و استخراج از آنها، نيازهاي جامعه شناختي و معرفتي خود را پاسخ دهيم که بخشي از گرايش ها و ادعاهاي مربوط به اسلامي شدن علوم و از جمله اسلامي شدن جامعه شناسي، در افراطي ترين وجهش، در اين طيف قرار مي گيرد.
به نظر من براي حل مسايل اجتماعي، تنها راه اين است که به حداقلي از هر دو ديدگاه رجوع شود و كمال مطلوب نقطه اپتيموم و تقاطع دو خط منحني است. اين نقطه آنجايي است كه اولا ما حداكثر استفاده را از دستاورد دانش جامعه شناسي غرب، به عنوان يك علم و دستاورد معرفت بشري، بپذيريم و ثانياً حداكثر امكان بهره برداري از اين دانش در تطابق با شرايط محيطي، فرهنگي و بومي ما باشد و در غير اين صورت در هر مقطع و زماني با غلبه يکي بر ديگري، ما دچار دغدغه و خسارت خواهيم شد. يعني آنجايي كه علم گرايي يا جامعه شناسي گرايي، كمتر از حد لازم، به سازگاري با شرايط كنوني توجه داشته باشد، ما با دستگاه معرفتي و دانشي مواجه مي‏شويم كه از شناختن حقيقي جامعه ناتوان است چرا كه از كيفيت‏هاي وجودي كه ماهيتي بومي، محلي، تاريخي، اجتماعي و فرهنگي دارند غافل مي شود و در نتيجه نمي تواند درست بشناسد و در حل مسايل موثر باشد.
از سوي ديگر، هر نوع نگاه بومي گرايي كه چشم را بر دانش و معرفت جديد ببندد و بدون استفاده از ابزارها، لوازم و دانش معرفتي بشر فقط به استخراج ذخاير فرهنگي بپردازد، خود را از ابزارهاي توانمندي محروم كرده است و لذا حتي در بهره برداري ازآنچه خودش نيز مدعي است، ناكام خواهد ماند.
من معتقدم در تاريخ جامعه‏شناسي ايران نقطه اوج اين توازن در مورد كساني مانند شريعتي خود را نشان داده است. او يكي از برجسته‏ترين و مطلع ترين جامعه‏شناسان ايران بود و کسي بود كه اصل پشت پا زدن و بي اعتنائي به ارزش‏هاي فرهنگي ايران را نپذيرفته و علم خود را متناسب با شرايط مملكت به كار مي‏گرفت. علاوه بر اين، اگر يکي از شاخص‏هاي اصلي در ميزان شناخت قدرت يک جامعه‏شناس، اثر گذاري او در جامعه خودش باشد، شريعتي در اين ميان حرف اول را مي‏زد و او اين توفيق را مديون آن بود كه دانش خود را در پيوند با ارزش هاي جامعه قرار داد و از آن براي بارور كردن شرايط تاريخي و اجتماعي متناسب با دوره خويش بهره گرفت.
همچنين نمونه ديگر، فردي مانند مرحوم مطهري است که با وجود آنكه فرصت كافي براي ورود به جامعه شناسي را نداشت، به عنوان متفكر و فيلسوف آگاه به معرفت ديني، در همان حدي كه به اين علم رجوع كرد، به سهولت و سرعت توانست ذخاير فرهنگي و بينش اسلامي خود را شفاف تر كرده و مورد بهره برداري قرار دهد. همچنين در سطوحي ديگر نيز افرادي مانند دکتر توسلي که اين دو وجه را در کنار يکديگر داشته اند، به مراتب در جامعه شناسي موفق تر بوده اند. در دهه چهل كه اظهار مسلماني كردن در فضاي علوم اجتماعي بسيار دور از ذهن، غريب و نامانوس بود و نياز به شجاعت داشت، دکتر توسلي به عنوان جامعه شناسي كه تحصيل كرده سوربن بود و هيچ از لوازم استادي و دانش جامعه شناسي كم نداشت، مسلماني خود را با افتخار نشان داد و به نظر من، همين حداقل نسبت دانش غربي با شرايط فرهنگي، تاريخي جامعه جايگاه برتري به توسلي نسبت به بسياري از اساتيد ما كه يا مسلمان متعارف نبوده و يا شهامت بروز آن را نداشتند، براي تاثيرگذاري در جامعه‏شناسي ايران بخشيده است.
نمونه ديگر از اين دست، آقاي دكتر رفيع‌پور را مي‌توان مثال زد که وجه علمي ايشان تعامل و مناسبت بيشتري با وجه بومي‌اش نسبت به سايرين دارد. نتيجه اينكه وقتي تعامل اين دو وجه به حداكثر خود مي‌رسد مي تواند در جهت پويايي و رشد اين علم موثر واقع شود و هر جايي كه ما به اين ظرفيت‌ها بي‌توجه شويم و يا يكي را بر ديگري برتري ببخشيم به رشد اين علم در ايران ضربه زده‌ايم و مانع ايجاد كرده‌ايم.
اگر بخواهم در سطحي كلان به بررسي اين موضوع بپردازم، بايد بگويم كه در غرب رابطه علم و دين متأثر از تاريخ اين دو حوزه در آن جامعه بوده و اگر در آن جامعه، علم در فاصله گرفتن و تقابل با دين رشد كرده است، اين موضوع نبايد به عنوان امري ذاتي علم در نظر گرفته شود و اساسا جامعه اي مانند جامعه ما چنين نسبتي را بر‌نمي‌تابد.
ما به صورت تقليدي علم و دانش را با لوازم و بستر تاريخي كه در آن رشد كرده اند، يكي گرفته‌ايم و فكر كرده‌ايم اين دو يك پكيج كامل هستند که جدايي شان اجتناب‌ناپذير است. درنتيجه عيناً همان را با همان سابقه تاريخي و همان تعارض به جامعه خودمان آورده ايم. در حالي كه جامعه ما لزوماً چنين نسبتي را بر‌نمي‌تابد. از طرف ديگر در جامعه و فرهنگ ما دوره‌هاي تاريخي مختلفي وجود داشته و در زمان هايي نسبت نصوص ديني با عقل به عنوان يك منبع به غلبه نص‌مداري و اخباري‌گري و تعطيلي عقل منجر شده و در دوره‌هاي ديگري تلطيف يافته و عقل و نص به عنوان دو منبع فهم دين و استنباط حكم به رسميت شناخته شده‌اند. اگر در نظر بگيريم كه تفكر نص‌گرايي در برابر عقل‏گرايي در جامعه ما ذاتي دين و تفكر عقل‌گرايي در تعارض با دين ذاتي غرب نبوده اند، آنگاه مي‌توان تعادل و رابطه مطلوب را بين اين دو برقرار كرد. به نحوي ك