جامعه‌شناسي نظري شاخه‌اي در رشته‌ي جامعه‌شناسي و حوزه‌اي خردتر در جستار نظريه‌ها و مكاتب جامعه‌شناسي است كه به بررسي فرايندهاي شناخت و ساخت نظريه‌ها، كشف پيوندهاي فرانظري نظريه‌ها و نقد آنها به منظور پيدا نمودن شرايط نقد و تلفيق نظريه مي‌پردازد. روشن است كه وظيفه‌ي جامعه‌شناسي نظري از حوزه‌ي نظريه‌ها و مكاتب جامعه‌شناسي مجزا است. در حوزه‌ي نظريه‌ها و مكاتب شارحين نظريه‌ها تنها به شرح و نقد نظريه‌ها مي پردازند، در صورتي كه در جامعه‌شناسي نظري علاوه بر شرح و نقد نظريه‌ها، وظايف كشف عناصر اصلي هر نظريه، تشخيص مفاهيم اصلي مكتبي و فرامكتبي و پيدا نمودن روابط حساس هر كدام از مفاهيم، مهمترين اقدام‌هاي ضروري و نخستي است. براي انجام چنين مهمي بايستي به دو نكته‌ي اساسي توجه داشت: يكي پيدا نمودن اصول و قواعد هر رشته علمي و دوم استخراج عناصر حساس در هر نظريه و تفكيك مفاهيم مكتبي و فرامكتبي در هر كدام از نظريه‌ها.
1- اصول، قواعد و قوانين
هر رشته‌ي علمي به عنوان يك نظم رشته‌اي (Discipline) ناگزير از برقراري حدود و ثغور يا ايجاد مرزهائي است تا آن رشته را از قلمرو ديگر علوم مجزا كند. اين همان حساسيتي بود كه دوركيم در مطالعه‌ي پيرامون خودكشي به ضرورت آن پي برد. دوركيم به درستي دريافته بود كه جامعه‌شناسي به عنوان يك علم ناگزير از رعايت سلسله اصولي است كه در صورت بي‌توجهي به آنها دچار پديده‌اي به نام كاهش‌گرائي (Reductionism) مي‌شود. در همين توجه بود كه بنيان‌گذاران كلاسيك جامعه‌شناسي هر كدام به شيوه‌اي به اين مسئله پرداختند، از آن جمله مي‌توان به نوشتن كتاب‌هاي «اصول جامعه‌شناسي» توسط اسپنسر، وارد و راس اشاره نمود. دوركيم نيز با نوشتن «قواعد روش جامعه‌شناسي» از پيشگامان اين مهم بود.
وبر و مرتن در تنظيم روشي منظم براي مطالعه‌ي جامعه‌شناسي معتقد بودند بايستي پس از كشف عناصر (Elements) موجود در هر نظريه، مهم‌ترين اين عناصر را تشخيص داده و سپس مطالعه‌ي نظري جامعه را بر اساس روابط موجود ميان اين عناصر دنبال نمود. مرتن معتقد است كه: «در ميان چندين عنصر ساخت‌هاي اجتماعي و فرهنگي دو عنصر از اهميت ويژه‌اي برخوردار است ... يكي راهها و ديگري اهداف...»(2) وبر نيز در تحليل هر نظام اجتماعي، بررسي هر پديده‌اي را در فرايند تفكيك انواع كنش ميسر مي‌دانست كه آن نيز به مراتب با توجه به كشف راهها و اهداف انتخاب شده توسط كنشگران ممكن مي‌شد.(3)
به نظر وبر و مرتن كشف اين عناصر در هر نظريه نخستي‌ترين و مهم‌ترين نكته‌ي آغازين بررسي نظري جامعه‌ است. اين دو عنصر اساسي تشكيل دهنده‌ي هر گروه اجتماعي هستند، يا برعكس آن، هيچ گروه اجتماعي خارج از اين قاعده تشكيل نمي‌شود. به همين دليل ما بررسي تحليل عنصري اين قاعده را با عنوان «اصل يكم» يا اصل «راهها و اهداف» (Means and goals) می‌نامیم.
پس از طرح اصل «راهها و اهداف» باید به قاعده‌ي ديگري اشاره كرده‌ كه در خلال بررسي اصل يكم برملا مي‌شود: كشف اين قاعده كه هر گروهي بناگزير، به لحاظ تقسيم اجتماعي كار و نقش‌هائي كه در آن وجود دارد، تفكيك يافته است. ما اين اصل را به عنوان اصل دوم يا اصل «تفكيك يافتگي» (Differentiation) مشخص نموده‌ايم. بنابر نظر بسياري از نظريه‌پردازان بي‌توجهي به هر كدام از اين اصول، شناخت واقعيت ديالكتيكي جامعه‌، كه بر اساس اصل يكم، منظم و بنابر اصل دوم، پويا و متغير است، را دچار مشكل مي‌كند.
قواعد (Rules) نظریِ جامعه‌شناختي، اصول جامعه‌شناسي را بوجود مي‌آورند، اگرچه مي‌توانند در ظرفيت همان قواعد نيز باقي بمانند. براي مثال نظريه‌ي هرينگتن در باب همبستگي رشد فقر و ماشيني شدن فرايند كار در جوامع صنعتي سرمايه‌دار يك قاعده‌ي ثابت علمي است، ولي الزاماً به ساخت اصول جامعه‌شناسي كمك چنداني نمي‌كند. روشن است كه هر قاعده‌ي علمي نيز از قانون علمي نتيجه مي‌شود(4) . تناسب ديالك‌تيكي اخلاق مذهبي و روح اقتصادي در نظريه‌ي وبر نيز مي‌تواند به عنوان يك قاعده‌ي جامعه‌شناختي به شمار رود. ولي بايد متذكر بود كه اين قاعده تنها در سنخ آرماني تاريخي نظريه‌ي وبر روائي دارد.
تمام اجزاء يك واقعيت اجتماعي هميشه نسبت به يكديگر «هم فراخوان» هستند، يعني بررسي هر كدام از اجزاء بناگزير بررسي آن ديگري را نيز مي‌طلبد، این موضوع بیانگر اصل سوم یعنی«هم فراخوانی» (Mutualimplication) است. بنابراین مفهوم، كه عمدتاً از گورويچ و ميد وام گرفته شده است(5) ، تمام پديده‌هاي اجتماعي، تمام اجزاء دروني هر ساختار و تمام ساختارهاي اجتماعي، هر كدام نسبت به يكديرگر هم‌فراخواني نسبي‌اي دارند كه بايستي در فرايند كشف و وارسي هر پديده‌اي عناصر هم‌فراخوان حساس را بازشناسي و از عناصر غير حساس تفكيك و مجزا نمود. گورويج با الهام از نظام ديالكتيكي كولي و ميد مهمترين مثال هم‌فراخواني را «من فردي» و «من اجتماعي» مي‌دانست. روشن است كه بلومر نيز با پيروي بي‌پروا از نظريه‌ي استادش ميد، هم‌فراخواني «من» (I) و «من اجتماعي» (Me) را شرط غيرقابل اجتناب تشكيل «خود» (Self) برمي‌شمرد. ماركس با طرح هم‌فراخواني «اميال ثابت» (Constant Appetites) و «نسبي» (Ralative Appetites) و فرويد نيز با طرح هم‌فراخواني «آن» (Id) و «من» (Ego) از جمله نظريه پردازاني هستند كه نمونه‌هاي بي‌بديلي در اين زمينه ايجاد نمودند.(6) تناسب دیالکتیکی اخلاق مذهبی و روح اقتصادی در نظریه‌ی وبر به شرحی که گذشت نیز از دیگر نمونه‌های قابل توجه این اصل است.
به نظر مي‌آيد كه اصل راهها و اهداف تفكيك يافتگي نيز نسبت به يكديگر هم فراخوان باشند. به ديگر سخن، مطالعه‌ي هر كدام از دو اصل در واقعيت ديالكتيكي جامعه بدون ملاحظه‌ي آن ديگري غيرممكن است. از ديگر مثال‌هاي هم فراخوان مي‌توان به مفاهيم تحليلي ساخت، كاركرد، نظم، ديالكتيك و تضاد اشاره نمود.
2- تقابل مفاهيم فرانظري (تحليلي) و مكتبي
شناخت نظريه‌ به همان اندازه امري جدي و سخت است كه ساخت آن. اما روال شرح و نقل نظريه‌هاي جامعه‌شناختي به گونه‌اي كه خارج از چارچوب «جامعه‌شناختي نظري» متداول است اغلب به كج فهمي نظريه‌هاي علمي منجر مي‌شود. پس از بررسي مسئله‌ي بي توجهي به اصول، قواعد و مرزهاي علمي هر رشته مي‌توان به يكي از ديگر زمينه‌هائي كه اين مشكل را بوجود آورده‌اند اشاره نمود: بي‌توجهي به معاني چندگانه‌ي مفاهيم علمي و نقش آنها در ساخت نظريه.
مسئله اهميت و نقش مفهوم در نظريه‌ها را شايد با اين عبارت كنايه‌آميز بلومر بتوان آغاز كرد كه:
«سخن گفتن از علم بدون مفاهيم مثل اين است كه بگوييم حكاكي بدون ابزار، جاده‌ي راه آهني بدون ريل، پستانداري بدون استخوان و بالاخره داستاني عشقي اما بدون عشق. هر علمي بدون مفهوم يك مخلوق خيالي و عجيب خواهد بود.» (Blumer, 1969; 153)
بلومر پس از آوردن مثال‌هاي فراواني از مفاهيم مورد استفاده در حوزه‌هاي علوم از قبيل فيزيك، شيمي، زيست‌شناسي، روان‌شناسي و جامعه‌شناسي، آنگاه به چگونگي استفاده از اين مفاهيم كه قابليت شك و نقد را برمي‌انگيزد اشاره مي‌كند. او با توجه به استفاده علوم مختلف از مفاهيم در طول تاريخ علم نتيجه مي‌گيرد:
«كسي كه به طور جدي اعلام كند كه علم به شيوه‌اي كه ما‌ مي‌شناسيم داراي هيچ‌گونه مفاهيمي نيست يا از مفاهيم و (اصطلاحات خاص) استفاده‌اي نمي‌كند، احتمالاً برخي معاني نامعلوم و مشكوك را به اصطلاحاتي كه علم شناختي از آنها ندارد تحميل كرده است» (Ibid; 154)
بدين ترتيب از نظر بلومر دو نكته مهم در كاربرد مفاهيم در نظريه‌هاي علمي بايستي موردنظر قرار گيرد: نخست آنكه علم نظري جامعه‌شناسي، مثل هر علم ديگري داراي مفاهيم خاص خود باشد. دوم آنكه معاني مفاهيم بايستي به درستي درك و معرفي شوند تا ساخت و شناخت آنها دچار ابهام و ايهام نشود.
چينوئي، در سال‌هاي آغازين توجه مجدد به نظريه‌ها در مغرب زمين، اول بار در سال 1954.م در باب نقش مفاهيم به خصوص در علم جامعه‌شناسي مي‌نويسد: «اولين گام در برتري جامعه‌شناسي، مثل هر رشته علمي ديگري برتري مفاهيم بنيادين آن است. مفاهيم، ابزارهاي روشنگرانه‌اي را بوجود مي‌آورد كه جامعه‌شناسي با آنها كار مي‌كند. (Chinoy, 1967;1) مارشال، نزديك به چهل سال بعد در اواخر قرن بيستم، كاركرد و معناي مفهوم در علم را اين‌گونه تعريف مي‌كند:
«واسطه‌هاي اصطلاح شناختي كه به وسيله‌ي آن دانشمندان علوم اجتماعي درصدد تحليل پديده‌ها پرداخته، اعيان مشاهده شده را طبقه‌بندي و دسته‌بندي كرده، در خلال مشاهده‌ي اين پديده‌ها به آنها معنا بخشيده و بر اساس چنين مشاهداتي قضاياي پيشرفته‌تري را تشكيل مي‌دهند. (Marshall, 1996; 80)
وي سپس در هنگام تعريف نظريه مي‌نويسد:
«هر نظريه شامل يك مجموعه روابط و تعاريف به هم مربوطي است كه مفاهيم و فهم ما را از جهان تجربي در شيوه‌اي منظم و تركيبي سامان مي‌بخشد.» (Ibid, 532)
بنابراين نقش و كاركرد مفاهيم، سامان بخشي هر نظريه‌اي است، همانگونه كه بلومر قبلاً در توضيح كاركرد مفهوم آن را به استخوان در بدن هر پستانداري شبيه دانست.
كمي بعد از مارشال، جانسون نظريه را شامل: «قضاياي منطقاً بهم مربوطي مي‌داند كه كاربرد منتج از آن براي توضيح و تبيين پديده‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد.» (Johnson, 2000; 327)
اهميت نقش و كاركرد مفهوم در علم به عنوان تعاريف و روابط يه هم مربوط و منطقي كه بنياد علم را ساخته و پرداخته نموده و چارچوب و تركيبي منظم براي فهم و شرح جهان اجتماعي فراهم مي‌كند، در تمام توجهات نقل شده‌ي بالا ديده مي‌شود. اما در برابر چنين كاركرد مهم مفاهيم، بي‌توجهي به معاني درست مفاهيم و كاربرد آنها چه بسا خطرناك‌تر از آن باشد كه از اهميت كارآيي مفاهيم غفلت بورزيم.
ادامه مطلب

+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ و ساعت 10:1 |