(نوشته ورنر اشتارک - ترجمه حجه الاسلام حسین اژدری زاده)
کار جامعه شناسی معرفتی آن است که مشخص کند آیا مشارکت انسان درحیات اجتماعی تاثیری برمعرفت، اندیشه وفرهنگ او دارد یا نه واگر دارد این تاثیر چگونه تاثیری است.
تحول جامعه شناسی معرفتی
گرچه اصطلاح «جامعه شناسی معرفتی» درقرن بیستم جعل شده است، ریشه های این علم به دوران باستان باز می گردد.به عنوان مثال ، افلاطون (plato) تاکید می کرد که طبقات پایین توانایی ندارند تا در پی انواع عالی تر معرفت باشند؛ زیرا حرفه های مکانیکی آنها نه تنها بدنشان را ضایع می کند، بلکه روح وروان آنان را نیز آشفته می سازد.همچنین اعتقاد نکته سنجانه افلاطون براین بود که بین عالم(یا به عبارت دقیق تر، استعدادها وفعالیتهای ذهن عالم که تایک اندازه جامعه به آنها تعّین می بخشد) و معلوم، همخوانی وجود دارد.نظریه اخیر بخشی از سنت افلاطونی گردید ودرنهایت، بعضی از پیشگامان جدید جامعه شناسی معرفتی، به ویژه ماکس شلر(maxcsheler)، را به فعالیت واداشت.هردو نظریه یک ادعای ضروری برای جامعه شناسی معرفتی پیش بینی کردند وآن اینکه اوضاع واحوال اجتماعی از طریق شکل دادن به شناسنده دانش، به اشیای در معرض شناسایی هم تعِن می بخشند.
در قرون وسطی، الگوهای حیات ، ثابت ومشخص بود؛ الگوهای اندیشه نیز غالبا چنین بود.افکار، مطلق می نمود وعواملی که آنها را تعیین می کرد، پنهان باقی می ماند.با این همه به محض اینکه در تارو پود اجتماع شکاف هایی ایجاد شد، آگاهی نسبت به این عوامل آشکار گردید.اظهارنظر ماکیاولی(makiavelli) در کتاب، نطق ها، مبنی بر اینکه اندیشه کاخی یک چیز[و] اندیشه بازاری کاملا چیز دیگری است، مجددا پرده ازاین اگاهی جدید برداشت.
در قرن های بعد، جویبار افکار، که می بایست- جامعه شناسی معرفتی جدید بینجامد، به خرد گرایی و تجربه گرایی تقسیم شد.خرد گرایان قضایای ریاضی را نمونه های آرمانی حقیقت می دانستند.ازآنجا که قضایای ریاضی به لحاظ محتوی از یک عصر تا عصر دیگر واز یک کشور تا کشور دیگر تغییر نمی کند.خرد گرایان نمی توانستند بپذیرند که جوامع گوناگون می توانند نظامهای مختلفی از افکار، که همگی از اعتباری یکسان برخوردارند، داشته باشند؛ولی اگر حقیقت یکی بود خطا می تواند چند صورت داشته باشد وریشه های آن را می توان در حیات اجتماعی یافت؛ مانند توطئه های طبقات ممتاز که نفع شان در بی خبر نگه داشتن مردم است.اعتماد بیکن(bacon) درباره "بت ها" ، یا سرچشمه های توهم که در کتابش، ارغنون جدید، مشروحا بیان شده است، این گرایش را نشان می دهد.از اینرو، خرد گرایان اولین «پرده برداران» از «ایدئولوژی ها» شدند.
به گفته تجربه گراها، محتویات ذهن به تجربه های اساسی زندگی وابسته است وازآنجا که این تجربه ها در جوامعی که اوضاع واحوال متفاوتی دارند آشکارا متفاوت است، ناچار چنین فرض می کردند که واقعیت در هر جامعه ای به صورتهای گوناگون رخ می نمایاند.ازاینرو، ویکو(vico) اصرار داشت که هر مرحله از تاریخ دارای سبک اندیشه ای [مخصوص به] خود است که ذهنیت فرهنگی خاص ومناسب آن را فراهم می نماید.برخورد این دومکتب با گزارش کتاب مقدس از خلقت، اختلاف شان را آشکار می کند.ولتر(Voltaire) آن را آخوند بازی سخیفی می خواند که هیچ فرد عاقلی آن را هرگز نخواهد پذیرفت؛ نور پیش از خورشید چگونه می تواند وجود داشته باشد؟ هِرِدِر پاسخ می دهد که برای یک ملت بیابانی، مانند عمرانی های باستان ، پیش از آنکه قرص خورشید در بالای افق نمایان شود، سپیده دم به سر می رسد.بنابراین، به نظر آنها نور، پیش از خورشید وجود دارد.
هرچند منشاء خطا ومنشاء حقیقت را باید از یکدیگر جدا دانست، تمایز بی نهایت دقیق بین آنها وبحث تعصب آمیز درباره آنها پیش از پایان قرن هجدهم، مانع هر پیشرفت ملموسی بود.به رغم اینکه کانت(kant) به آمیزه ای از خرد گرایی وتجربه گرایی دست یافت، جامعه شناسی معرفتی موفق نگردید تا از مساعدتهای وی نفعی برد.رویکرد کانت، به طور کامل ، مانع از چنین نفعی بود.به نظر کانت، مساله معرفت از ملاقات ذهن «فرد» وجهان « طبیعت» ناشی می شود.عنصر اجتماعی در هردو قطب مفقود بود.
جامعه شناسی معرفتی کوته نظری کانت را به عنوان امری که اجتماع به آن تعّین بخشیده است، تبیین می کند.فروپاشی جامعه فئودالی وظهور یک طبقه تولید کننده مستقل (دهقانان وصنعتگران) ، میل به «آزادکردن» انسان از «تضییقات مصنوعی» حیات اجتماعی را به وجود آورد.تصور می شد که تحقق انسان ماقبل اجتماعی، غیر اجتماعی وضد اجتماعی ممکن وحتی نسبت به انسان اجتماعی برتر است.اولویت هستی برای افراد بود وجامعه بیش از مجموعه افرادی که قرار داد آنها رابه هم پیوند می داد، تلقّی نمی شد.دراین اوضاع واحوال هیچ کس قادر نبود که تاثیر عوامل اجتماعی رابرذهن انسان بنگرد.
قرن نوزدهم واکنشی شدید علیه این فرد گرایی افراطی به همراه اورد.همانگونه که نیروهای کنترل اجتماعی مجددا ظاهر می شدند، انسان نیز بار دیگر مخلوقی ذاتا اجتماعی پنداشته شد.نتیجه این گرایش جدید برچسب نادرست« تفسیر مادیت گرایانه تاریخ» مارکس بود.مارکس در کتاب درآمدی برنقد اقتصاد سیاسی می نویسد: « این آگاهی انسانها نیست که به وجودشان تعیّن می بخشد، بلکه بعکس، وجود اجتماعی آنهاست که به آگاهی شان تعین می بخشد» به نظر مارکس ، «زیر ساخت» واقعی، که «روساخت» فکری برآن مبتنی است، مجموعه خاصی از روابط انسانی است.بااینکه تعریف وی ازاین روابط بیش از حد محدود است وبا اینکه تفسیرهای گوناگونی از آن شده است، این صورت بندی مارکس در تحول وتکامل جامعه شناسی معرفتی جدید، نقطه آغازی رافراروی نهاد.
ریشه اجتماعی افکار
در حالی که اتفاق عام دانشمندان این حوزه برآن است که روابط اجتماعی کلید فهم پیدایش افکار رادر اختیار می نهد، مخالفتهای دامنه داری نیز در میان مکاتب متمایز ومتعدد وجود دارد که در درون آنها، نیز فرق های فردی وجود دارد.دراینجا کوشش خواهم کرد تا سه نگرش اساسی را، که از مهم ترین آنهاست، فقط توصیف کنم.
1- مکتب ماتریالیسم
نویسندگان ماتریالیست تاکید دارند که انسانها پیش از آنکه مخلوقات جامعه باشند، مخلوقات طبیعت اند و معمولا انسانها را مقهور سایق های ژنتیکی ، با پیامدهای حتمی برای توانایی های ذهنی در حال تکوین می دانند؛ مثلا، نیچه(nietche) نوعی تمایل ابتدایی نسبت به قدرت را به انسان نسبت می داد که اگر مانعی این میل را سرخورده کند افکار خود تسلی بخش آماده ظهور می شوند.مسیحیت یکی از این افکار است.مسیحیت ذلتا یک فلسفه «انگورهای ترش» ، [و] یک « اخلاق برده گی» است.مسیحیت به مغلوبان وشکست خوردگان اطمینان می بخشد؛ زیرا در واقع آنان از غالبان برترند.
کتاب رساله ای در باب جامعه شناسی عمومی اثر ویلفردو پارتو (parto) مشروح ترین بیان این موضع است.
به گفته پارتو انسانها ابتدا عمل می کنند وتنها پس از آن درباره دلایل عمل خود می اندیشند.او این دلایل را[یا] «مشتقات» می خواند.زیرا آنها از «بازمانده ها» مشتق می شوند ونسبت به آنها فرعی اند یا شبه غرایز که در حقیقت ، شیوه های رفتار انسانی راهم تعّین می بخشند. این مکتب طرحی را که خرد گرایان آغاز کردند، استمرار بخشید .درحقیقت در باره ایدئولوژی ها سخن می گویند ودرحالی که شکل گیری اندیشه را توجیه می کنند، آنرا از ارزش می اندازند.
2- مکتب ایده آلیسم
گروه دوم از نویسندگان اظهار می دارند که هر جامعه ای باید سرنوشت مطلق(1) را مشخص کند واینکه این تصمیم به عنوان فرضی اساسی، که محتوای فرهنگ را معین می کند، عمل خواهد کرد.خِوان دونوزوکورتیس () کوشید تا جهان بینی یونان باستان رابه عنوان نتیجه پیش پنداریهای بت پرستانه از مطلق وجهان بینی قرون وسطایی رابه عنوان نتیجه پیش پنداری های مسیحی- کاتولیکی تبیین کند.
ارائه بلند پروازانه این نظریه کتاب پویایی اجتماعی وفرهنگی پیتریم سوروکین () است.اوسه مابعدالطبیعه اساسی را ، که در جوامعه مفروض ، متداول است وبه تمام تفکراتشان رنگ می بخشد، تفکیک کرد.اگر قلمروی که فراسوی مکان وزمان است مطلق فرض شود، چنان که در هند باستان فرض می کردند، یک ذهنیت «معنوی» پدیدار خواهد گشت.اگر این قلمرو که در درون مکان وزمان است، مطلق فرض شود، چنانکه در غرب جدید فرض می کنند.یک ذهنیت «حسی» به وجود خواهد آمد وسرانجام ، اگر واقعیت هم به این مکان واین زمان اسناد داده شود وهم به جهان دیگر، چنان که در قرون وسطای عالی اسناد می دادند، نتیجه، ذهنیتی «معنویت مآبانه» خواهدد بود. خود اعتقاد سوروکین خصیصه معنویت مآبانه دارد والهام نهایی اش رادر یک طرز تلقی دینی می یابد.
3- جامعه شناسان معرفتی
سومین گروه از نویسندگان ، زمینه میانه ای اختیار کرده اند.این نویسندگان از حوزه انسانی فراتر نمی روند، اما آن رابه نیمه اولیه وشرطی کننده ونیمه ثانویه وشرطی شده تقسیم می کنند.اما درباره اینکه دقیقا واقعیت اجتماعی راباید شرطی کننده اندیشه دانست، اختلاف آراء شدیدی وجود دارد؛ مثلا، مارکس معتقد بود که روابط تولید، که خود نیز روابط مربوط به مالکیت اساسی تر رامنعکس می کند، اولیه اند، ولی دیگر متفکران، بسیاری از عوامل دیگر همچون روابط قدرت را برگزیده اند. با این همه دیگران به طور کلی ساخت اجتماعی رازیر ساخت معرفت، اندیشه وفرهنگ تلقی می کنند.
نماینده نمونه این گروه متعدد آقای سامنر() است.او در کتاب کلاسیک اش، شیوه های قومی ، می گوید که هر جا انسانها سعی می نمایند تا باهم زندگی کنند، سازگاریهای متقابلی راکه در مجموعه ای از آداب ورسوم قرص ومحکم می شوند، توسعه می بخشند[واین] آداب ورسوم، که آنها را تایید و تصویبهای اجتماعی حمایت وحفظ می کند.دایما رفتار آنها راهماهنگ وکنترل می کند.این عادات کنشی با عادات ذهن، یعنی روحیه تعمیم یافته، که برحیات ذهنی جامعه مورد نظر سایه افکنده، ملازم است.تدوین این نظریه در اصطلاحات ارزشی می تواند آن را مشخص وتدقیق کند.جامعه، جامعه است؛ به این علت وتا اندازه ای که بعضی از ارزشهای برگزیده- وبه لحاظ سلسله مراتبی منظم ومرتب- خوگرفته است، این ارزشها خطوط ومسیرهای تلاش وکوشش را، که در عمل ونظر دنبال خواهد شد، معین می کنند.
این گروه سوم، جامعه شناسی معرفتی رادرمعنای اخص وصحیح کلمه نشان می دهند.این نظریه، که به دقت تلخیص شد، پاره ای از تایید های تجربی از خلال این کشف به دست داده است که جوامع به هر میزان که بهتر به هماهنگی وهمبستگی انسانی دست یابند، به سازگاری ذهنی می رسند.
ارتباط جامعه وافکاری که در آن ابراز می شود
مساله ای که به لحاظ اهمیت پس از شناسایی زیر ساخت معرفت قرار دارد تبیین ارتباط زیر ساخت با روساخت است.دراین زمینه نیز سه مکتب وجود دارد واحتمالا- نه کاملا- با مکاتبی که مورد بحث قرار گرفت، منطبق اند:
گرایش مکتب اول به سوی علیت گرایی است.اثبات گرایانی چون گوستاو راتزن هوفر وآپولیت تان از آیندگان ، علمی وفرهنگی را، که به لحاظ جبر گرایی از علوم مادی کمتر نباشد، انتظار دارند.ولی با اینکه اصطلاح «تعّین» غالبا وعموما در تمامی نوشته های این مکتب به کار می رود، تقریبا هرگز معنای دقیق تعین را ندارد.در حالی که مکتب اول، اصولا، هیچ استقلالی برای ذهن ومحتوایش مسلم فرض نمی کند، مکتب دوم – گرایش افلاطونی – استقلال کاملی به ذهن نسبت می دهد، به نظر شلر ، فلوریان زنیه کی ودیگران معنای «تفکر» سهیم شدن در افکار ابدی وازلی است.اگر لازم است که این افکار در جهان فعال شوند باید با یک فعالیت اجتماعی طالب افکار مناسب ومربوط متحد گردند.ماکس وبر این نظریه را نظریه «قرابت انتخابی» خوانده است.
مکتب سوم به لحاظ وابستگی متقابل [امور اجتماعی] بحث می کند وظاهرا به طور متناسبی با کارکرد گرایی پیوند دارد.(2) اگر جامعه باید به عنوان یک امر واحد عمل کند شیوه های عمل وتفکرش باید موافق یا درجهت موافق باشد؛ نه به زیر ساخت تقدم وجود شناختی داده می شود ونه به روساخت.البته گرایشی وجود دارد که اندیشه عملی رابر اندیشه نظری مقدم می داند.
گستره تاثیر
مساله دیگر به گستره تاثیر عوامل اجتماعی برافکار مربوط است. دراینجا با آرایی از این دست ، که این عوامل فقط برچند شعار سیاسی تاثیر می کند،[آغاز می شود] وتا این رای، که تاثیر این عوامل فراگیر است، امتداد می یابد؛ یم خط فاصل مهم ونظام مند نویسندگانی را که اظهار می دارند مقولات اندیشه، خود دراجتماع تعین می یابند، از نویسندگان منکر این امر جدا می سازد.
اهمیت شناخت شناسی
اصلی ترین اهمین فلسفی جامعه شناسی معرفتی عبارت ازاین است که ادعا دارد نه جانشین ، بلکه مکمل شناخت شناسی سنتی است.اگر جامعه ، به طور جزیی یا به طور کلی، دانش وتفکر راتعیین می کند چگونه بر اعتبارشان تاثیر می گذارد؟ تمامی جامعه شناسان معرفتی تاکید دارند که ذهن انسان ، درآغاز، فقط بربخشی از واقعیت آگاهی دارد وگزیشنش بخشی که باید بدان رسیدگی شود به یک نظام ارزشی وابسته است که جامعه مفروض اختیار کرده است.آنها از این نقطه، بار دیگر، به سه مکتب منشعب می شوند وهیچ همبستگی ساده ای نیز با گرایش هایی که قبلا شناخته ایم ، ندارند.
تاثیر عوامل اجتماعی براندیشه
نویسندگانی چون پارتو معتقدند که در تحلیل نهایی فقط حس ها منابع موثق معرفت اند.آنها معمولا عالم ذهن رابه بخش علمی وغیر علمی تقسیم می کنند وبه افکاری که به بخش دوم تعلق دارند حداکثر شانی قرار دادی می دهند، ولی به معنای دقیق کلمه ، کاری به صحت وسقم آنها ندارند ونظام ارزش شناختی جامعه را، به اندازه عدم مشغولیت اش با فعالیتهای علمی وتکنولوژیکی ، به عنوان یک واسطه مات ومنحرف کننده، که بین متفکر وواقعیت قرار دارد، می نمایانند.بنابراین، تاثیر جامعه برذهن تا حدی منفی است وباید برآن افسوس خورد ودرصورت ممکن ، برآن غالب آمد.
درحالی که این گروه عنصر اجتماعی را در انسانها وبنابراین ، در معرفت انسانی بی ارزش جلوه می دهند، گروه دیگر؛ ازجمله امیل دورکیم وکارل مانهایم آن را عالی می بینند.گروه اخیر، افراد را محتمل ترین منبع برای خطا وجامعه را – هرچند فقط به این دلیل که اشتباه های بزرگ شخصی در یک طرز تلقی عمومی ومشترک خنثی می شوند- موثق ترین منبع برای حقیقت می پندارند.آنها جامعه را آزمون اعتبار یک باور تلقی می کنند:
باور، معتبر است ، آنگاه که معتقدان بدان درون نظام اجتماعی شان رابه راحتی عمل کنند.اما اگر حقیقت آن است که در جریان است واگر جوامع گوناگون متفاوت عمل می کنند(که آشکارا می کنند)، پس حقیقت بار دیگر صرفا قرار دادی می شود.درهر حال، ممکن است هیچ حقیقت عامی در کار نباشد.
سومین گروه، از جمله ماکس وبر، وشلر ، معتقدند که کار تاثیر اجتماعی برفعالیت ذهنی ، اساسا ، جهت دهی است .اینکه دریک جامعه در پی چه معرفتی خواهیم بود، به نظام ارزش شناختی ای ، که درآن جامعه حکم فرما می باشد، وابسته است.طبق این نظریه در افراطی ترین شکل اش، خود آگاهی ما نسبت به واقعیات در اجتماع تعین می یابد وتنها آن جنبه هایی از واقعیت که دارای ارزشی برخاسته از اجتماع اند، مورد توجه قرار خواهند گرفت وملاک معرفت رادرک خواهند کرد.با این همه چنین می نماید که هیچ پاسخ قانع کننده ای در کار نیست که چرا یک فرد چیزی راکه این چنین براساسی ارزش – شناختی برای مطالعه گزیده شده است نباید واقعیت بداند.
ازاینرو، می توان گفت که هر جامعه حقیقت خود را دارد، بدون اینکه به این کلمه نشانی نسبیت گرایانه بدهیم.هرانسانی که به لحاظ واقعیات یا به لحاظ فکری، با جامعه معینی هماهنگ می شود وارزشهای قوام بخش آن را می پذیرد، به ناچار قبول خواهد کرد که از این زاویه برگزیده،جهان را آنگونه که جستجوگران واندیشه ورزان آن جامعه توصیف می کنند،ببیند وباید ببیند.بنابراین ، اجتماعی بودن نه مخرب حقیقت است نه ضامن آن، بلکه فقط عامل محدود کننده حقیقت است.اصولا از طریق آمیختن بینشهای معتبر و«لحاظی» همه جوامع و تبدیل آن به یک کل جامع وفراگیر، می توان بر محدودیتهای حاصل، غالب آمد.
معرفت طبیعی ومعرفت فرهنگی
تمایز مهمی ، که گاه وبیگاه در نظر گرفته می شود، تمایز بین معرفت طبیعی ومعرفت فرهنگی است.امور طبیعی از عصری تا عصری دیگر واز کشوری تا کشور دیگر تغییر نمی کنند، این امور فرهنگی اند، این امور فرهنگی اند که تغییر می کنند.از اینرو، مجبور نیستیم که معرفت طبیعی را نسبی بدانیم.نظریه پارتویی، چون معرفت طبیعی را الگوی تمامی معرفتها می داند، در رسیدگی به فرهنگ ها ناکام است؛، نظریه مانهایم ودورکیم نیز، چون معرفت فرهنگی را الگوی تمامی معرفتها میداند، مهیای سقوط در اشتباه متقابل است(هرچند بهترین مبلغان این نظریه موفق شده اند از آن اجتناب کنند).نظریه ماکس وبر وشلر از هر دو ضعف می گریزد.
در نظام ارزش شناختی هر جامعه، دلبستگی هایی به طبیعت ، بویژه به روشهای تحت سلطه در آوردن آن، وجود دارد وبینش هایی که به دنبال این سلطه به دست می آیند مقایسه کردنی، قابل انتقال ، به معنایی الزام آور وبرای همه انسانها مطلق خواهند بود.دیگر ارزشها از یک جامعه تا جامعه ای دیگر متفاوت اند؛ بینش هایی که به دنبال آنها به دست می آیند، به همین نسبت ، غیر قابل انتقال ونسبی خواهند بود(هرچند آنها را می توان به عنوان زمینه های بالقوه بدیل وفعلیت یافته ای که فطری یک مخلوق ، یعنی انسان است، جمع کرد)
ازآنجا که انسان امور طبیعی راچنان که می یابد، تفسیر می کند ومی فهمند ، درحالی که امور فرهنگی کار خود اوست، تعیین اجتماعی معرفت در این دو نمونه متفاوت خواهد بود.درتحقیقات علمی ، عامل اجتماعی فقط منشاء یک بینش راتعین خواهد بخشید(یک نیاز فوری وفوتی اجتماعی) ؛ ولی درمطالعات فرهنگی هم منشاء وهم محتوا در اجتماع تعین خواهند یافت.در مورد علم ، گرایش هایی که از قلمرو اجتماعی ناشی می شوند، شخص را وا می دارند تا چشمانش راباز کند ومعین می کنند که چه باید ببیند.این ملاحظات تا حد زیادی کمک می کند تا بر تعارض بین روایات بیش از اندازه منفی وبیش از اندازه مثبت شناخت شناسانه ناظر به جامعه شناسی معرفتی فایق آییم وتفوق رویکرد سوم را نیز نشان می دهد.
جامعه شناسی معرفتی به مثابه یک علم
در مقام نتیجه گیری باید تاکید کنم که جامعه شناسی معرفتی یک رشته گوهرین فلسفی نیست ، بلکه ابزاری تحلیلی است که برای علوم توصیفی مرتبط با تولیدات قابل مشاهده ذهن نیز قابل استفاده است.از آنجا که جامعه شناسی معرفتی می تواند برمنشاء وغالبا برمحتوای ساختارهای مادی اندیشه پرتوافکند، احتمالا تاریخ دانان یا انسان شناسان راقادر خواهد ساخت تا به فهم عمیق تر واقعیات پیش از خود برسند.اگر جامعهشناسی معرفتی را ازاین زاویه ملاحظه کنیم، به خصوص ، روش تشریحی به نظر می رسد ونیازی ندارد تا با مسائل سخت وجود شناختی ای درگیر شود که از جهات دیگر، «تعّین» اجتماعی معرفت، اندیشه وفرهنگ آنها را به ناچار مطرح می کند.
پی نوشت ها:
1- absolute (اسم الهی)
2- ر.ک. به کارکرد گرایی درجامعه شناسی
