Related image

رشد و گسترش جامعه شناسی سیاسی نوین به عنوان جزیی از علوم سیاسی جدید نتیجه گسترش گرایش علم اثباتی یا پوزیتیویسم در علوم اجتماعی بوده است. علمای اجتماعی در قرن نوزدهم کوشیدند روشهای معمول در علوم رو به ترقی یعنی علوم طبیعی را برای شناخت بهتر جامعه و دولت به کار ببرند. اصالت تجربه و علم ثباتی سرچشمه معرفتی علوم اجتماعی جدید بود. جامعه شناسی جدید همراه با علم سیاست مدرن برخلاف دانش سیاسی قدیم (اعم از فلسفه سیاسی) از آغاز به شیوه علوم پوزیتیویستی از اتخاذ مواضع نقادانه ارزش گذارانه و تجویزی پرهیز کرد و بیشتر از طریق توصیف پدیده ها و طبقه بندی آنها و استقراء در پی یافتن قواعد عام پدیده های اجتماعی برآمد. در غرب مبدا علم جامعه و سیاست به مفهوم اثباتی را باید در آثار سن سیمون و اگوست کنت جستجو کرد. سن سیمون بر آن بود که می توان با کاربرد روشهای علوم طبیعی، سیاست و جامعه شناسی را به صورت علوم “اثباتی” در آورد. علم اثباتی علمی است که اعتبار احکام آن مبتنی بر شوهد عینی و تجربی قابل اثبات باشد. آنها استدلال می کردند که دانش جامعه و سیاست را می توان به صورت “فیزیک اجتماعی” عرضه کرد. به نظر کنت هدف چنین علمی کشف قوانین تغییرناپذیر ترقی انسان در طی تاریخ بود. وی “قانون مراحل سه گانه ترقی” (گذر از مراحل مذهبی، متافیزیکی و نیل به مرحله علم اثباتی) را به عنوان یکی از یافته های مهم “فیزیک اجتماعی” تلقی می کرد.

دنباله گرایش پوزیتیویستی در علم سیاست و جامعه شناسی در غرب به شکل گرایش به فونکسیونالیسم در نظریات پارسونز و پیروان او ظاهر شده است. نظریه اصالت کارکرد با گرفتن مفاهیم اصلی خود از علوم مکانیکی، جامعه را همچون مجموعه ای ابزارگونه فرض می کند و به صورتی مکانیکی به بحث از روابط میان نظام اجتماعی و نظام سیاسی می پردازد. دیوید ایستون[3] عالم سیاسی آمریکایی در کتاب سیستم سیاسی (1953) نظام سیاسی را جزیی از کل نظام اجتماعی توصیف کرده است که به عنوان یک سیستم فرعی دارای فونکسیون “توزیع آمرانه ارزشها” در کل نظام اجتماعی است. نگرشهای اصالت کارکردی، سیستمی و سیبرنتیکی در مجموع دارای گرایش اثباتی و محافظه کارانه بوده اند و حتی بیش از گرایشهای پوزیتیویستی اولیه موضوع مطالعه خود را از محیط ارزشی آنها تجزیه کرده اند. به طور کلی گرایش پوزیتیویستی که گرایش غالب در جامعه شناسی سیاسی غرب بوده است معمولا پدیده های مورد مطالعه خود را از متن کلیت آنها جدا می کند و به صورتی انتزاعی بررسی می کند. همچنین در این برداشتن گرایش به صرف توصیف وضع موجود (که به نظر منتقدین خود متضمن توجیه وضع موجود نیز هست) غالب بوده و گرایش جامعه و دولت به تعارض، تضاد، بحران، گسست و فروپاشی چندان مورد توجه قرار نمی گیرد.یکی دیگر از منابع فکری عمده جامعه شناسی سیاسی را باید در آراء کارل مارکس و سنت مارکسیسم به طور کلی جستجو کرد. براساس برخی تفسیرها جامعه شناسی سیاسی اصولا محصول اندیشه مارکس بوده است. درست است که مارکس هیچگاه واژه “جامعه شناسی” را به کار نبرد و نسبت به اگوست کنت نظر تحقیرآمیزی داشت (چنانکه در یکی از نامه های خود می گوید: “موضوع من کاملا مخالف موضع کنت است و من برای او به عنوان اهل علم و دانش مرته بالایی قائل نیستم” لیکن در واقع منظور اصلی مارکس از “اقتصاد سیاسی”، جامعه شناسی اقتصادی و سیاسی بود. وی بر آن بود که جامعه شناسی اگوست کنت دارای خصلتی ایستا است و منازعه اجتماعی را نادیده می گیرد. در حقیقت، مارکس در مقابل الگوی جامعه شناسی پوزیتیویستی کنت چارچوب جامعه شناسی سیاسی دیگری را عرضه می داشت که موضوع اصلی آن بررسی کشمکش گروهها و طبقات اجتماعی بوده است.مارکس به توسعۀ جامعه­شناسی سیاسی کمک بسیاری کرده است و سهم وی در سه حوزه مختلف نظریه عام، نظریه خاص و روش­شناسی قرار می­گیرد. مارکس به پیروی از هگل نظریه­ای دربارۀ اجتناب­ناپذیری تاریخی عرضه کرد، اما برخلاف هگل او نظریۀ خود را بر تضاد مادی نیروهای اقتصادی هم­ستیزی قرار داد که ناشی از وسایل تولید است و به سرنگونی نهایی سرمایه­داری و ایجاد یک جامعۀ بی­طبقه می­انجامد.او نظریۀ ارزش کار دیوید هیوم را توسعه داد و نظریه­های ارزش اضافی و بهره­کشی از نیروی کار را پدید آورد و این نظریه­ها اساس نظریه جامعه­شناختی اصلی او، یعنی مبارزۀ طبقاتی را تشکیل دادند. او همچنین یک نظریه بیگانگی به وجود آورد که استدلال می­کرد طبقه یا طبقات فرودست در جامعه سرانجام اندیشه­ها و ارزشهای طبقۀ حاکم را رد می­کنند و اندیشه­ها و ارزشهای جایگزین و در نهایت انقلابی­ای پدید می­آورند که اساس مبارزۀ طبقاتی را تشکیل می­دهند. انتقادات بسیاری بر نظریه­های مارکس وارد گردیده­اند که برخی به اعتبار کلی آنها و برخی دیگر به ارزش پیش­بینی کنندۀ آنها برمی­گردد.

+ نوشته شده توسط محسن داودخانی در چهارشنبه دهم مرداد ۱۳۹۷ و ساعت 12:36 |